شمارهٔ ۴۶
حیات جاودان بخشد بعاشق لعل خندانتبود سرچشمه ی آب بقا چاک زنخدانت
نباشی گر تو شمع تربت ما نیست دلسوزی؛که افروزد چراغی بر سر خاک شهیدانت!
نمیدانی چرا شد چاک تا دامن گریبانم؟!مگر روزی بدست چون خودی افتد گریبانت!
از آن هر دم بچاک سینه ی اهل وفا خندیکه تا ریزد نمک بر زخم دلها از نمکدانت
بحشر از کشتن آذر، مکن انکار میترسمخجل گردی چو بیرون آورد از سینه پیکانت