شمارهٔ ۳۳
دردی دارم که گفتنی نیستور گفته شود شنفتنی نیست
باغی است دلم ز داغت، اماباغی که گلش شکفتنی نیست
داند همه کس غمم، که عشقتگنجی است، ولی نهفتنی نیست
افسانه ی وصل تا نباشدچشمم شب هجر خفتنی نیست
گردی است در آستانت آذراما گردی که رفتنی نیست