شمارهٔ ۳
روزی نگهی افتاد، بر روی کسی ما را؛ز آن روز نشد مایل دل سوی کسی ما را
گویند که: فردا شب باشد شب عید، اماامشب بگمان افگند، ابروی کسی ما را!
دانی که چه می بینم از دیدن غیر آنجاجز کوی خود ار بینی در کوی کسی ما را
ترسم بزبان آید، بیخود گله یی از تو؛در مجلس خود منشان، پهلوی کسی ما را!
تا باغ همی رفتم، هر روز ببوی گلگم شد در باغ امروز، از بوی کسی ما را!
خوش آنکه از آن چوگان، بینند که در میدان؛هر سو شده سر غلطان، چون گوی کسی ما را
چون صید حرم بودم، آزاد زهر قیدی؛دردام کشید آذر گیسوی کسی ما را