شمارهٔ ۴
کنم شبها ازین پس پاسبانی پاسبانش رانهان از من شبی بوسد مبادا آستانش را
گذارم سر بپا، هر روز و هر شب پاسبانش راباین تقریب بوسم بلکه خاک آستانش را
نیارم بیتو ماند و دید مجلس را، خوش آن بلبلکه پیش از رفتن گل کرد ویران آشیانش را
بباغی کآید از نو بلبلی، تا آشیان بنددنباید سنگ بر مرغ دگر زد، باغبانش را
چو آن مفلس که گم شد گوهری در مخزن شاهشدلم در کوی او گم شد، چسان جویم نشانش را
ز مژگان ترک چشمش بسته تیغ و، جان طلب دارد؛ولی جز من نمی فهمد کس از مردم زبانش را
کنم هر شب در آن کو پاسبانان راز جان خدمتمگر روزی بمن تنها گذارند آستانش را
چو چشمم بر شهیدانش فتد، در حشر آسایمچو ره گم کرده یی آذر که، بیند کاروانش را