گنج

شمارهٔ ۲

دور از تو جان سپردن، دشوار بود ما راگر بیتو زنده ماندیم، معذور دار ما را
من بیگناهم، اول جرمی بگو و آنگهخونم بریز؛ کآخر عذری بود جفا را
یک آشنا ندیدم، کز راه آشناییبا آشنا بگوید، احوال آشنا را
چون محرمان درگاه، مستند و لا ابالیبا پادشه که گوید ظلمی که شد گدا را
دردی که با تو دارم، با هیچ کس نگویم؛ترسم که روز محشر، گویند ماجرا را
کردم دعا بجانش، رفتم ز آستانش ؛کس بود این گمانش، کاین است اثر دعا را؟!
گویند: بنده کشتن، بر پادشه شگون نیست؛بگذر ز خون آذر، ای سنگدل خدا را