گنج

شمارهٔ ۲۶

افغان که رفت جانم و جانانم آرزوستدردا که کشت دردم و درمانم آرزوست
من تنگدل ز کنج قفس نیستم، ولییک ناله در میان گلستانم آرزوست
من قابل ملازمت محرمان نیموین طرفه تر که خدمت سلطانم آرزوست؟!
از حرف کفر و قصه ی ایمان دلم گرفتصلحی میان گبر و مسلمانم آرزوست