گنج

شمارهٔ ۱۹۲

قافیه: لی۷ بیت
بیچاره بلبلی، که نبیند رخ گلیمسکین گلی، که نشنود آواز بلبلی
گستاخی رقیب، اثر التفات توستبر خود زبان خلق ببند از تغافلی
ماهی و، چون لبت، نشکفته است غنچه‌ای؛سروی و، چون خطت، ندمیده است سنبلی
غافل مشو، ز حال گدایان کوی عشق؛تا هست از متاع خجالت تجملی
تا کار ما و سنگدل ما کجا رسد؟!او را ترحمی نه و ما را تحملی!
یا رب چه گفت غیر، که از بهر کشتنمخنجر به کف گرفته و داری تأملی؟!
ای گل شکفته باش، که چون آذر از غمتدر بوستان عشق، ننالیده بلبلی