شمارهٔ ۱۹۳
فرخنده تر از مرغ بهشت است حمامیکآرد بمن از یار سفر کرده پیامی
ما را به نگاهی بخر از ما، که درین شهرارزان تر ازینت نفروشند غلامی
زنهار، بخلوت ندهی راه صبا راترسم که رساند ز تو بویی بمشامی
در دام برم رشک بدان صید که صیاددر خون کشدش تا دهد آرایش دامی
دردی کش میخانه، اگر جان بسپارد؛غم نیست، که ساقی کندش زنده بجامی
دل میطپدم از نفس صبح هماناکآورده نسیم سحر، از دوست پیامی
آید بتنم جان و رود هر نفس آذرز آمد شد آهو روشی، کبک خرامی