شمارهٔ ۱۹۱
خوش آنکه بسر رسیده باشیمن مرده، تو آرمیده باشی
دانی که چه دیده ام شب هجرگر روز فراق دیده باشی!
از جام رقیب، می ننوشیگر خون دلم چشیده باشی
قاصد! نرسیده بر لبم جانای کاش باو رسیده باشی!
با او دو بدو نشسته، گویییک یک زمن آنچه دیده باشی
باز آی که گوییم نهانیهر حرف کزو شنیده باشی
ظلم است که، از قفس برانیشمرغی که پرش بریده باشی
انگار آذر روی چون زان باغاز شاخ گلی نچیده باشی