گنج

شمارهٔ ۱۷۴

هر کسی یار کسی، تو از من دلباخته گلز بلبل، شمع از پروانه سرو از فاخته
از دگر یاران ندارم چشم یاری، چون مراچشم زخم روزگار از چشم یار انداخته
سرو، سر از باغ بیرون کرد، کت بیند خرام؛خلق، پندارند کز شوکت سری افراخته
باز امشب، نوبت زاری است ای مرغ سحرناله یی سر کن، که ضعفم از زبان انداخته!
ای که گفتی: بعد ازین کار تو راخواهیم ساختفکر دیگر کن، که هجران کار ما را ساخته!
بسکه از زخم خدنگ او بخود بالیده امدر میان کشتگانم دیده و نشناخته!
گر بسر وقت اسیران میروی، وقت است وقتکآذر امشب خانه از نامحرمان پرداخته