شمارهٔ ۱۷۵
بدو زلف تو که یکسر دل مبتلا نشستههمه حیرتم که آیا دل من کجا نشسته؟!
بهمین امید، هر شب بره تو می نشینم؛که تو بیوفا بپرسی که دگر چرا نشسته؟!
چکنم ز رشک یا رب، چو بروز حشر بینمکه هزار کشته آنجا، پی خونبها نشسته
شب و شاهد و چغانه، من و باده ی مغانهتو ببین که نقش طالع، چه بمدعا نشسته
بچمن گلی ندیدم، که جدا ز خار باشدعجب است اینکه آذر ز گلشن جدا نشسته؟!