گنج

شمارهٔ ۱۶۵

حسرتم این است در دل، کز فراق روی توچون سپارم جان، سپارندم بخاک کوی تو
رفتم از کوی تو گریان، لیک رشکم میکشد؛کز سرشکم غیر خواهد جست راه کوی تو
دسته ی گل، صبح در دستت چو بینم در چمنبلبل از بوی گل افتد مست و من از بوی تو
رشک میکشتم، اگر خوی تو چون روی تو بودغیر را محروم از روی تو دارد خوی تو
بعد ازین، ای مدعی چون بر در جانان رویمن هم آیم از قفا و ایستم پهلوی تو
یا تو را بینند و بگشایند در بر روی منیا مرا بینند و نگشایند در بر روی تو
تا کنند از ساده لوحیهای آذر آگهتقاصد از وی نامه ی ننوشته آرد سوی تو