گنج

شمارهٔ ۱۶۴

صبح، مگر میدمد از کوی توکز نفسش میشنوم بوی تو
توبه دهد بابلیان را ز سحرجادویی نرگس جادوی تو
سلسله ی شیفتگان غمتنگسلد از سلسله ی موی تو
دعوی خون، نشنود از من کسیروز جزا بینم اگر روی تو
شکوه ام از خوی تو هرگز نبودبود چو روی تو اگر خوی تو
گر نشینی تو به پهلوی منبه که نشینند به پهلوی تو
آذر دل باخته را ساختهگوشه نشین گوشه ی ابروی تو