شمارهٔ ۱۶۳
غیر را خون دل از دیده روان است که توخون ما ریزی و، ما را غرض آن است که تو
نشوی شهره بعاشق کشی اندر همه شهرآری آیین مروت نه چنان است که تو
بی سبب رسم و ره جور و جفا گیری پیشور زنی بیگنهم تیغ، همان است که تو
کشته باشی ز ستم صید حرم تا دانیلیک بر طبع من این ظلم گران است که تو
بهر دلجویی غیرم کشی، اما چو کشیچشمم آن روز بهر سو نگران است که تو
از پی نعش من آیی، ولی آن دم میدانکه کسان را همه این ورد زبان است که تو
قاتل آذری از من دگر از حیله مپرسکز نکویان که تو را کشت؟ عیان است که تو!