شمارهٔ ۱۶۶
این مزد قاصدی است که آید ز کوی توکو را دوباره باز فرستم بسوی تو
هر کس کند ز دیدن روی تو منع منمنعش نمیکنم، که ندیده است روی تو
ترسم ببزم غیر سراغت دهد کسیگر میرم از غمت، نکنم جستجوی تو
شادم که غیر اگر بردت از کنار مننتواند از دلم ببرد آرزوی تو
ای شاخ گل، بباغ قدم نه که تا بخاکبلبل ز بوی گل فتد و گل ز بوی تو
روی تو ماه و، بوی تو گل، حیف در دلمآتش زده است خوی تو، خوی تو، خوی تو
خوش پند میدهی دگر آذر مرا بصبرشد بدگمان ز تو دلم از گفتگوی تو