شمارهٔ ۱۵۰
نشسته میکشان، اهل هوس در خلوت جانان؛مرا بیرون در باید کشیدن ناز دربانان
چه در شیر تو کافر کیش مادر کرده در طفلیکه شیرین در مذاق آید تو را خون مسلمانان؟!
بتان ریزند اگر خونم، غم جانم نه؛ لیک از خونشود آلوده ترسم دامن این پاکدامانان
اگر در چاک پیراهن نمایی نار پستان راز غیرت خون شود دل در درون نارپستانان
بکویش میروم ناخوانده از بیطاقتی هر دمولی زان رفتنم شرمنده، چون ناخوانده مهمانان
نه ترسم کآسمان برگردد از من، لیک از آن ترسمکه برگردند از من بیگنه برگشته مژگانان
خوش آن ساعت که نالان افتم از پی ناقه ی او راچو مجنون، از قفای محمل لیلی حدی خوانان
مرا گر کشت ترسا زادهای، خونم بحل بادش؛به محشر دامن او را مگیرید ای مسلمانان
به بزم خاص جانان، نیست آذر را رهی آریگدایان را نباشد ره به خلوتگاه سلطانان