شمارهٔ ۱۵۱
اشک من کآب زلالی است که نتوان گفتنتازگی بخش نهالی است که نتوان گفتن
برده ای چون دلم از دست، مپرس از حالمحال دل باخته، حالی است که نتوان گفتن
سرکش افتاده بسی گلبن این باغ، ولیبلبلش را پروبالی است که نتوان گفتن!
درد دل من، همه این است که بوسم پایت؛در دل غیر خیالی است که نتوان گفتن
بزم هر کس، ز چراغی است فروزان و زمنروشن از شمع جمالی است که نتوان گفتن
ننشیند بسر سرو، که مرغ دل منسایه پرورد نهالی است که نتوان گفتن!
گفتی: آذر که سگ کوی بتان بود چه شد؟!پی رم کرده غزالی است که نتوان گفتن