گنج

شمارهٔ ۱۴۹

تو خسروی و، من سگت ای شاه خسروانهر جا روی تو، آیمت از پی دوان دوان
شب تار و، راهزن به کمین، راه پرخطر؛غافل ز کاروان مشو، ای میر کاروان
افراسیاب عقل، گریزد به غار عجز؛در کشوری که رستم عشق است پهلوان
با رشک غیر، پای وفایم ز کوی تورفتن نمی‌گذارد و ماندن نمی‌توان
من باغبان پیرم و، از جوی چشم منخورد آب باغ حسن تو، ای نازنین جوان!
از قد و خط و چشم و تن و رخ، تو را بود؛سرو و بنفشه نرگس و نسرین و ارغوان
ای سرو خوش‌خرام، به هر سو روان شوی؛سیل سرشک آذرت آید ز پی روان!