شمارهٔ ۱۴۸
گدایان را، هوای بزم سلطانی و، سلطاناننشانده بر در دولت سرا، بیرحم دربانان!
نشسته جانفشانان بر سر راهش من و، ترسمکه از من بگذرد با غیر، بر من دامنافشانان
مرا عهدی است با خوبان، بسی محکم؛ چه سود اماسر و کارم کنون افتاده با این سستپیمانان!
زنند اهل ریا بر میگساران طعن و، در محشرشوند آلودهدامانان، جدا از پاکدامانان
دهندش اهل دیر و کعبه پند و، بیتو آذر رانه ذوق الفت اینان، نه شوق صحبت آنان