شمارهٔ ۱۴۷
شاهی تو و، شاهان جهان همچو غلامانبوسند غلامان تو را، گوشهٔ دامان
نالان من و، در زمزمه مرغان چمن گردگریان من و، در قهقهه کبکان خرامان!
خوش آنکه به هم درد دل خود بشماریمدر سایهٔ دیوار من و، بر لب بام آن
گفتی: چه کنی چون ز میان تیغ برآرم؟!جز شکر چه آید ز من بیسر و سامان؟!
آذر، ز نکویان طمع مهر و وفا داشتغافل که عَلَیالْعاشِق هٰذانِ حَرامان!