شمارهٔ ۱۴۶
دی، رشتهای به گردنم آن شاه مهوشانافگند و برد چون سگم از پی کشانکشان
حسرت برد رقیب به وصلم، خدای رایک جرعه زان میم که چشاندی به وی چشان
راهم به دیر و کعبه فتاد و نیافتمجز دل، ز جای دیگر از آن بینشان نشان
غلتان به خاک و خون من و، آن سرو خوشخرامرقصان میان لاله و گل است مست و سرخوشان
آذر در آستان وفا جانفشان و، یاراز وی به ناز میگذرد، آستینفشان