شمارهٔ ۱۵
آمد سحر به پرسش من یار با رقیبیا من زرشک جان دهم امروز، یا رقیب
از خون من که کشته شدم، پیش از او گرفتز آن پیشتر که کشته شود خونبها رقیب!
ای بیوفا، بس است جفا از خدا بترستا چند بینم از تو جفا من، وفا رقیب!
زارم بکش برو، که ببیند چو کشته ام؛ناید ز بیم جان دگرت از قفا رقیب!
چون پایمال رشکم، از این بزم رفتنمبهتر؛ ببزم تا ننهاده است پا رقیب!
بیگانه، بایدم ز تو ناآشنا شدنزان پیشتر که با تو شود آشنا رقیب
مردم ز بدگمانی دل، گیرم ای پریهم پاکدامنی تو و، هم پارسا رقیب!
از کوی یار آذر اگر میروی بروآگه ز خواری تو نگشته است تا رقیب!