شمارهٔ ۱۶
از خنده چه آلوده شود لب بعتابتزهر از شکرت میچکد و، آتش از آبت
از قتل من بیگنه، ای شوخ بپرهیزکان نیست گناهی که نویسند ثوابت
حاجب ندهد راهم و خواهم که نهانیگویم بتو حرفی و برآرم ز حجابت
آخر چه بویرانی دل اینهمه کوشی؟!جز دل نبود خانه یی، ای خانه خرابت!
از خون اسیران، چو کشی جام و شوی مست؛جز مرغ دل سوختگان نیست کبابت
تا روز گذاریم بزانو سرو از غمخوابی نه شب هجر، که بینیم بخوابت
آذر بحلت کرد، مگر چند توان گفتدر روز حساب از غم بیرون ز حسابت؟!