شمارهٔ ۱۳۵
جانان نشسته تا من از شوق جان فشانممن ایستاده تا او گوید: فشان، فشانم!
مشکل کنم فراموش، از پرفشانی دام؛صد سال اگر پرو بال در آشیان فشانم!
محمل گذشت، و اشکم خاکی نهشت؛ تا منبر سر چو بازآید آن کاروان، فشانم!
برنایدم، گر از دست کاری؛ ولی توانم،از آستین غباری زان آستان فشانم
آذر، گرت بسر زر افشاند تا نشاندتبرخیز تا بپایت، من نیز جان فشانم!