شمارهٔ ۱۱۹
منت جفا ز وفا برگزیده آمدهام!تو را گمان که وفایت شنیده آمدهام؟
مرا چه بیم ز کشتن دهی که من خود رابر آستانهٔ تو کشته دیده آمدهام!
ز دست من چه کشی دامن، این همان دست استکه من ز دامن خوبان کشیده آمدهام
درِ قفس به رخ من مبند، آن مرغمکه فصل گل، ز گلستان پریده آمدهام!
مرا به گوشهٔ چشمی، نمی نوازی و منز جلوهگاه غزالان رمیده آمدهام
به لب نمیرسدت خنده بر من، این ظلم استکه جان ز شوق تو بر لب رسیده آمدهام!
مپوش چاک گریبان ز من، که من همه جابه این امید گریبان دریده آمدهام!
شنیدهام ز ستم کشتهای تو آذر راز اضطراب دلم، آرمیده آمدهام