گنج

شمارهٔ ۱۱۲

به من باد صبا در پرده گوید کاش پیغامشکه از غیرت دهم جان بشنوم از غیر چون نامش
خدا را ای رقیب امشب ز افسونی که می‌دانیبگو شاید بخوانم تا کنم با خویشتن رامش
من از شوق گرفتاری گشودم بال و پر همدمتو پنداری که می‌خواهی رهایی یابم از دامش
ره عشقی که من در پیش دارم نیست پایانشکه گمگشته است در هر گام خضری در بیابانش
به گردن گیرم از وی روز محشر خون خلقی راکه ترسم دست غیری آشنا گردد به دامانش