گنج

شمارهٔ ۱۱۱

دلم، از بی‌کسی می‌نالد و، کس نیست دمسازش؛چو مرغی کو جدا افتاده باشد از هم‌آوازش!
همانا، نامهٔ قتل مرا آورده از کوییکه خون می‌ریزد از بال کبوتر وقت پروازش
بر آن در شب ز غوغای سگان بودم به این خوشدلکه در بزمش چو غیری خنده زد نشنیدم آوازش
به ظاهر از لبش خوردم فریب خنده، زین غافلکه پنهان خون مردم می‌خورد چشم فسون‌سازش