گنج

شمارهٔ ۱۱۳

مهی، که مایهٔ شادی عالم است غمشبود شکایت بسیار من، ز لطف کمش
مرا فراق وی آن روز کشت و، می‌ترسمکه روز حشر به قتلم کنند متهمش!
منش ستمگری آموختم، ندانستمکه من نخست دهم جان به خواری از ستمش
فگند تیغ و یم سر بپای او، شادمکه بر نداشتم آن روز هم سر از قدمش
فغان که روز فراقم، زمان زمان آمد؛بیاد سوی رقیبان، نگاه دمبدمش
فگند عشق، به بتخانه یی مرا کز نازندیده گوشه ی چشمی برهمن از صنمش
چه مرغ نامه ام آذر برد بکوی بتیکه نیست باک ز قتل کبوتر حرمش؟!