شمارهٔ ۲۲ - قصیده در مدح میرزا جعفر وزیر
ایا نسیم صبا، کت مبارک است قدوممبارکی و قدوم تو لازم و ملزوم
ز شاهدانت، پیغام شهد و من محرورز گلرخانت ره آورد ورد و، من مزکوم!
نه مایلم بسر زلف مشکسای ایازنه عاشقم بلب شهدپرور کلثوم
هوای شاهد و گلرخ، نمانده در سر منبرو بخطه ی شیراز، آن مبارک بوم
بگوی، از من آزرده جان خسته روانبگوی، از من افسرده خاطر مغموم
بآن نتیجه ی صاف محمد مختاربآن سلاله ی پاک پیمبر معصوم
چراغ انجمن ملک، میرزا جعفرکه خاص او بود اخلاص اهل دل به عموم
که ای سپهر محامد، که روز و شب از مهرنثار کرده زر و سیم و بر سر تو نجوم
علم شدند بعالم، دو جعفر از وزراولی تفاوتشان از نسب کنم معلوم
یکی نژاد به یحیی بن خالدش منسوبیکی پذر به حسین علی شدش موسوم
ز خامه ی تو بود، نامه ی کرم مکتوبز خاتم تو بود، لوح مکرمت مختوم
به سیف ذی الیزن، آیین بندگی تو فرضبه حاتم بن عدی، شکر نعمتت محتوم
سموم قهر تو، برق آورد ز ریح شمالنسیم لطف تو، گل پرورد ز باد سموم
تو را ز خلق بود خلق آشکار، آریذکا ز جهل تو ان یافتن، کرم از لوم
ایا جهان مکارم، که صبح و شام مهانچو مور دانه کش آورده بر در تو هجوم
سه سال میشود، از نارسایی اقبالکه من ز دولت دیدار مانده ام محروم
نخوانده نامه ی تو، آگهم بحمداللهکه نیستت چو رهی دل اسیر قید هموم
تو خوانده نامه ی هر روزه ی من و، غافلزمن ؛ که روز و شبم بیتو هایم و مهموم
گرت نبودی بالله عذر کثرت شغلخدا نخواسته بودی میان خلق ملوم
که باشد از چه ز مداح بیخبر ممدوحپسند نیست ز ممدوح شیوه ی مذموم!
رسید وقت، که چون دل گرفت از نثرمبیکدو بیت، غم خویش سازمت معلوم
بجان تو، که گرت دل ز نظم هم گیردنه تو بمن پس ازین حاکمی، نه من محکوم
ببین بچهره ی زرد من، از دگر مردمبچش حلاوت نظم من، از دگر منظوم!
به نور باصره، بینا تمیز کرد الوانبحکم ذائقه، دانا ز هم شناخت طعوم!
شکسته بال، از آن مانده ام که نشناسندهما ز کرکس و، بلبل ز زاغ و، باز از بوم
خدایگانا، دانی که اهل اصفاهانچها کشیده، چها دیده، بیگنه به عموم؟!
خصوص آنکه، بشهرش بود نسب مشهورخصوص آنکه بخلقش بود حسب معلوم
ز جور، گشته یکی بینوا، دگر مدیونز غصه، گشته یکی ناتوان، دگر مرحوم!
در آن دیار، ز اعیان مردمش امروزنمانده غیر تنی چند ظالم از مظلوم
ز عجز، مظلوم، آورده آب در دیدهز خشم، ظالم افگنده باد در خیشوم
دگر ز عارف و عالم، در آن خرابه دو تنبجای مانده بارشاد خلق و نشر علوم
ز امن نیست، صبورند انبیا بمحنز عیش نیست، شکورند اولیا بغموم
مهان کشیده در آن شهر رخت، کاندر ویشد آشنایی منسوخ و آشنا معدوم
چه دوستان همه رفتند و، در وطن دیدمکسی نمانده بعادات آشنا و رسوم
دوان دوان شد منهم بغربت و دارمهنوز چشم بالطاف قادر قیوم
که می بیند بس زود جابر از مجبورکه می بیند نه دیر ظالم از مظلوم
هر آنچه آخر ضحاک دید از کاوههر آنچه آخر افراسیاب دید از هوم
اگر [چه] مور ضعیف است، اگرچه پشه نحیفبشیر و پیل بود عجز و قوتش معلوم
چه شد که شیر ژیان را، سطبر شد پنچه؟!چه شد که پیل دمان را، دراز شد خرطوم؟!
غرض، کنونکه چو آدم برآمدم ز بهشت؛دونان گندم، هر روز بایدم مطعوم
بهر که درنگری، لازم است کسب معاش؛تخلفش نبود هیچ لازم از ملزوم
نه گنج جستم و، نه صنعتی است در دستم؛که مزد گیرم و آسایم از غموم و هموم
نه مایه یی، که توانم بآن تجارت کرد؛نه پایه یی که توانم ز کس گرفت رسوم
نه دزد شهرم و، نه راه میتوانم زد؛که می بترسم از حی قادر قیوم!
عجب تر آنکه هنوزم ستاره در شوخی استکه برتری دهدم پایه چون ز صفر رقوم!
هنوز، زمزمه ی عشرتم بود مسموع؛هنوز، رایحه ی دولتم بود مشموم!
هنوز بوی می ام، زان سبو رسید بمشام؛که خورده اند میش پیش ازین خیول و عموم
هنوز دستم، از تیغ میرماند گرگ؛هنوز شستم، از تیر میپراند بوم
نه رای آنکه کشم رای هند را رایتنه روی آنکه شوم روشناس قیصر روم
بود منادمت میر بلخ، بر من تلخ،بود مصاحبت شاه شام بر من شوم
چه جای آنکه خورم نان، ز سفره ی آنانکه آب زندگی از دستشان بود مسموم
ز کاسه ی سر تفسیده ی مغان غسلینز سفره ی تن پوسیده ی سگان زقوم
منی فاجره ی پیر، از کف مبروص؛نخاع منتن خنزیر از ید مجذوم
هزار بار بکامم بود گواراترز آب و نان فرومایگان سفله ی شوم
بصدق قولم، اگر شاهدی طلب دارند؛خدای داند و آنگاه غیرت مخدوم
بغیر زرع، چو باقی نماند کار دگر؛که باد یارب ازین راه روزی مقسوم
پی شکافتن خاک کشتزار، نخست؛ز آهم آهن شد نرم، چون ز آتش موم!
دو گاه کرده بهم جفت، ز آسمان و زمین؛بملک خود، که چو کشت دل است آینه ی بوم
فشاندم اشک، که هم دانه باشد و هم آب؛در آن خرابه، شب و روز میپرانم بوم
هنوز دانه نرسته، نجسته روزی مور؛هنوز خوشه نبسته، نبسته دهقان چوم
ز خاک، سر بدر آرند ظالمان جهول؛برات سیم و زر آرند جاهلان ظلوم
همه قصیر الجیدند و ضیق الجبهههمه طویل الباعند و واسع الحلقوم
تهی است از غله انبارم و، ز ردستمشود ازین دو نشان، بخلم از کرم معلوم!
پر است چشم و دلم، گرچه منت ایزد را؛ولی چه سود که نادان محصل میشوم؟!
بجای غله، نگیرد لآلی منثور؛بجای زر، نستاند جواهر منظوم!
بیک خدا و صد و بیست و چار هزارپیمبران مقدس، بچارده معصوم
بتیره خاک مطبق، بنا کشیده نبات؛بسبز طاق معلق، بنا شمرده نجوم!
که گر بجرم زراعت خورم شکنجه، به استکه از زکوة دگر زارعان خورم مرسوم؛
کنون که نیست کسی را هوای اصفاهانز جوش گریه ی مسکین و ناله ی مظلوم؛
سه چار مزرعه مانده است در خرابه ی قممرا به ارث ز آبا، یکان یکان مرحوم
بشکر اینکه دهد هر نفس خوارج رابباد زلزله ی خوف شاه، خسف سدوم
یکی از آن همه از راه مرحمت چه شودتیول گفته بنامم رقم شود مرقوم
زمن خراج نخواهند و، در عوض گیرندز خیل خارجیان، چه امام و چه مأموم
اگرچه واهمه بس دوربین فتاده، ولیبحضرت تو تغافل نباشدم موهوم
ندارم ارچه سرارغ جواهر مکنونولی بود خبرم از سرایر مکتوم
گل است آب ز سرچشمه، صاحبا دانم؛وگرنه خشک چرا مانده کشت این برو بوم؟!
صفای طینت پاک تو، لیک تریاقی است؛که شاید ان شاء الله رهاندم از سموم
همی نیابی تا طعم شکر از حنظلهمی نیابی تا عصر یاسمین از ثوم
مذاق دوستت، از شهد مل بود محظوظ؛مشام دشمنت، از مشک و گل بود محروم!!