گنج

شمارهٔ ۲۳ - در تهنیت فرزندان فرماید

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: یم۶۶ بیت
صباح عید صبوحی طلب، صحیح و سقیمیکی به فتوی عقل و، یکی به حکم حکیم
کشیده رخت به میخانه، چون به کعبه حجیجدویده هر سو مستانه، چون به باغ نسیم
به ناگه، از طرفی شد، عمارتی پیدا؛نهاده هندوی بامش به سر ز خور دیهیم
فشانده ابر بهارش، به صحن و بام گلاب؛رسانده باد شمالش، به هر مشام شمیم!
ستاده مردم، در منظرش، چو چشم ایاز؛گشاده بر رخ رندان درش، چو دست کریم!
نه حاجبیش، چو درگاه خسروان غیور؛نه مانعیش، چو خرگاه خواجگان لئیم
درون شدند نهاده به سینه دست ادببه پا ستاده فگنده به پا سر تسلیم
ز کنج چشم، نظرکرده محفلی دیدندتبارک الله آراسته چو باغ نعیم!
به نغمه، هر رگی از چنگ، حنجر داوود؛به نشئه، هر خُمی از باده، چشمهٔ تسنیم!
به یک پیاله، در آن بزم، دشمنان کهن؛زده ز مهر به هم دم، چو دوستان قدیم!
چهل خُم، از دو طرف، هر یکی فلاطونیبه سر رسانده چهل اربعین برای قویم
چه ساقیان، همه اشراقیان زانو زنبه پای هر خُم، بهر تعلّم و تعلیم
امیر مصطبه، بر صدر صفه کرده مقام؛گدای میکده بر آستانه گشته مقیم
به قدر حوصله، هر یک تهی ز می کرده؛گدا سبوی سفال و، امیر ساغر سیم!
فتادشان چو نظر بر جمال پیر مغاناز او شدند صبوحی‌طلب پس از تعظیم
زدند بوسه به دستش، چو دادشان جامیگرفته هر دو، وزان جام، خورده هر یک نیم
صحیح، رست ز غم، چون ز ذبح اسماعیل؛سقیم، جست به جان، چون ز نار ابراهیم
من از نظارهٔ این خاصیت ز می بودمغریق لجّهٔ حیرت، که محرمی ز حریم
بشارت عجبم داد، اشارتش ناگاهکه شاد زی که جهان‌آفرین ز لطف عمیم
ز یک افق، دو درخشان هلال بنمودتچو ماه چارده هر یک چراغ هفت اقلیم
ز حُسن، هر دو چو درّ یتیم می‌مانند؛خدا کند که نمانند در زمانه یتیم
ازین نوید، چو شد روشنم دو دیده؛ دوانشدم به خانه پس از شکر کردگار کریم
قماط هر دو کشیدم به بر، تعالی اللهیکی دمش چو مسیح و یکی کفش چو کلیم
عیان ز جبههٔ بی‌چینِ هر دو، خلقِ حَسَننهان به سینهٔ بی‌کینِ هر دو، قلبِ سلیم
مصاحبان متنعّم، چو من ازین نعمت؛نشسته پهلوی من بر بساط ناز و نعیم
یکی ربود یکی را و گفتش: اسماعیلیکی گرفت یکی را و، خواندش: ابراهیم
عیان ز پای یکی باد، در حرم زمزمروان ز دست یکی باد بر سپهر حطیم
شوند سایه‌فگن این دو نخل و، میوه‌فشان؛به اقتضای کرم، نه به اهتزاز نسیم
قدم، که بود ز بار ملال خم، چون دال؛دلم، که بود ز تنگی دل چو حلقهٔ میم
به جلوه، دالم الف شد، به خنده میمم سیننوید داد چو پیکم از آن دو پیکر سیم
به سوگ و سور، چو رسم است کآدمی افتدبه فکر همدم دیرین، به یاد یار قدیم
بدان شدم که دهم آگهی صباحی راازین عطیه که دیدم ز کردگار کریم
چرا که دوست چو شد دوست را به سوگ شریکبُوَد دریغ نباشد اگر به سور سهیم
نوشته نامه سپردم به قاصد و گفتم؛که: ای ز پیروی تو، شکسته پای نسیم
برو ز ساحت قم، تا به خطهٔ کاشان؛که کرد ایزد ایجاد آدمش ز ادیم
ز من بگو به صباحی: ای آنکه از گیتیتو را بُوَد چو شریک خدا عدیل عدیم
به عیش کوش و به شادی گرای، کِت شبِ عیددو تازه دوست خداداده رفته از شب نیم
به شوق دیدن تو آمده ز کتم عدمدوان گرفته سر هر دو بر قدم تقدیم
خیالم اینکه به تعیین وقت آن میلادبه لوح چرخ کنم نقطه نقطه را تقسیم
ولی ز دیدن ایشان و، از ندیدن تو؛که آن دلیل امید است و این نشانهٔ بیم
ز اشک شادی و غم، دیدهٔ رهی نشناختسطور اسطرلاب از جداول تقویم
کنون، تو زایچه از زیجشان برون آورکه در کف است ز علمت کفایه التعلیم
اگر نه طبع دقیقت گشاید این عقدهبه زیرکان که کند این دقیقه را تفهیم؟!
دگر گذشته بسی کز توام نخوانده کسیقصیده‌ای، غزلی، مصرعی، چو درّ نظیم!
به فکر بکر تو، روح القدس چو هم‌نفس است؛لب تو روح دهد هر نفس به عظم رمیم
مبند لب ز سخن، تا جهانیان دانندنه عیسی است فرید و نه مریم است عقیم
دگر چرا شده هم‌صحبتان فراموشتکه یادشان نکند هیچگه دلت ز صمیم؟!
چرا نه، گر دل سختت چو صخرهٔ صماست؛عزیمت سفر قم نمی‌کنی تصمیم؟!
نه آستانهٔ آل پیمبر است این شهر؟!کبوتران حرم چون فرشته گرد حریم؟!
هر آستانه که بینی، چو نیست بی خس و خارمکن کناره ز خلقش به عذر خلق ذمیم
وگر ز من، به خصوصت بود دل آزردهمگیر بر من جرم نکرده، ای تو حلیم!
جدا ز بزم وصال تو، ای رفیق شفیقکه هم‌زبان فصیحی و، هم‌نشین فهیم
مرا بُوَد همه گر پادشاه عصر جلیسمرا بُوَد همه گر فیلسوف عهد ندیم
همی در انجمنم، زان بُوَد عقاب شدید؛همی به خلوت، از نیم بود عذاب الیم!
فضای جنت بی‌تو، مرا چو قعر سعیرز لال کوثر بی‌تو مرا چو شرب الهیم
خدا گواست، که امّیدِ وصلِ جان‌بخشتگَرَم نه روح دمد دم‌به‌دم به عظم رمیم
به پنج‌روزه حیات، از سپهر مضطربم؛چو مفلسی که شد از خواجهٔ لئیم غریم
ز من شنو، مشو اندیشه‌ناک اگر شنویکه پا نهاده برون دشمنان تو ز گلیم
من و، چو من دو حقیری، که دوستدار تواند؛چو شب رسد نفس گرممان به عرش عظیم
ز نیم سنگ به پیمانهٔ حیات کسیکه خوانده ایزدش از جرم خصمی تو زنیم
سر عدوی تو، گر سود بر فلک؛ سودینباشدش، که شد آهم شهاب دیو رجیم
رسد به چرخ چو آهم که برفروخت چو برقچکد به بحر چو اشکم که گرم شد چو حمیم
شود چو اخگر افسرده روی شعری شامشود چو مجمر تفسیده پشت ماهی سیم
بُوَد الهی پیوسته تا بُوَد به سپهرز آفتاب گهی مه نحیف و گاه جسیم
قد حسود و دل حاسد تو در عالمدوته، چو حلقهٔ جیم و، سیه چو نقطهٔ جیم!
همش ز موجهٔ طوفان نوح خانه خرابهمش ز صرصر طوفان عاد گشته حریم