بخش ۶ - حکایت الوصال فی شرح البلال
بشنو این رمز از بلال با وفاخواجهٔ ما و غلام مصطفی(ص)
اوفتاده بود آن دُر ثمیندر میان آن جهودان لعین
مرد دین بودو طلبکار آمدهعشق احمد را خریدار آمده
روز و شب در دین حق بیدار بودواقف سرّ بود و مرد کار بود
روز بهر آن جهودان کار کردشب همه شب خدمت جبار کرد
آن جهودان لعین گمره شدنداز طریق عشق او آگه شدند
چندتن زان گمرهان جمع آمدندبر بلال پاک دین ناحق زدند
تا بگردانند ز دین مصطفیترک دارند این طریق با صفا
تو چرا در راه دین او رویهم زجان تو مؤذن احمد شوی
دین او را تو چرا کردی قبولگشتهای از راه ما تو بوالفضول
گفت او راه حقست ومهتر استراهتان باطل به پیشش ابتر است
بعد از آن او را ببستند آن سگانچوبها بر وی زدند از قهر آن
پس بلال از شوق او گفتی احدقادر و فرد و خداوند و صمد
گر هزاران پاره گردد جسم منبیشکی دانم ترا بیما و من
ما و من برگیر و بگذار از دوئیتا در این ره مرد صاحب سر شوی
چون بلال باصفا بگذر ز خودتا رهی از ننگ ونام و نیک و بد
تا دم آخر به یکتائی رسیدر کمال ذات یکتائی رسی
چون تو یکتا گشتهٔ ای محترمبگذری از کفر و از اسلام هم
چون تو یکتا باشی ای مرد یقینهم ز دنیا بگذری و هم ز دین
چون تو یکتا باشی ای مرد خداپس بقا باشد ترا بعد از فنا
چون تو یکتا باشی ای مرد فقیربر همه عالم شوی سلطان و میر
چون تو یکتا باشی اندر لامکانساقیت باشند هر دم قدسیان
چون تو یکتا باشی اندر بحر نور وصل یابی و شوی اندر حضور
چون تو یکتا باشی اندر بحر جانجان نماید خویشتن را در زمان
چون تو یکتا باشی اندر سرّ جانسرّ دل را یابی هم از سر جان
چون تو یکتا باشی اندر سرّ دلسرّ دل را یابی هم از سر دل
چون تو یکتا باشی اندر معرفتمعرفت آید ترا هر دم صفت
چون تو یکتا باشی هر دم راه رامات سازی هر زمان صد شاه را
چون که تو یکتا شدی در درد عشقبیشکی گردی تو آن دم مرد عشق
چون تو یکتا گشتی کل یکتا بدانسر معنی کردهام با تو بیان
چون جهان جمله ز یک پیدا شده استعقلها جمله ز یک گویا شده است
انبیا جمله ز یک گفتند بازاز یکی گشتند ایشان سرفراز
شرع و ترتیب از یکی شد آشکاربشنو این معنی تو یکدم گوش دار
آسمانها از یکی گردان شدهماه و خورشید از یکی تابان شده
از یکی شد این نجوم بیشماراز یکی شد هفت و نه پنج و چهار
از یکی شد این جهان پرگفتگواز یکی شد عالمی در جستجو
از یکی شد کوه پیدا در جهاناز برای ساکنی این جهان
از یکی پیدا شده اشجارهااین جهان را فیض داده بارها
از یکی پیدا شده باد و هوااین جهان را داده هر دم صدصفا
از یکی پیدا شده آب رواناین جهان را سبز کرده رایگان
از یکی پیدا شده خیل و حشماشتر و اسب و خر وگاو و غنم
از یکی پیدا شده در و گهرسنگ و یاقوت و ز لعل معتبر
از یکی پیدا شده وحش و طیورهر یکی را صد عطا و صد سرور
از یکی پیدا شده صد نازنینهر یکی را در لباس خوش ببین
از یکی پیدا شده صد ماهرویسروقدی تنگ چشمی مشک موی
از یکی پیدا شده صد دلفریبکرده بر عشاق هر دم صد عتیب
از یکی پیدا شده صد گل عذارابروان چون حاجبی چشم خمار
از یکی پیدا شده صد نامدارعاشقان را کرده هر دم جان نزار
از یکی پیدا شده صد خوشهچینچشمها بادام و لبها شکرین
از یکی پیدا شده صدماهوشدستشان درگردن هر یک چه خوش
از یکی پیدا شده صد مه لقاعاشقان را گشته هر دم از جفا
از یکی پیدا شده هر دو جهاناز یکی شد آشکار اونهان
از یکی پیدا شده این عقل وجانسر این معنی بدانند عارفان
از یکی آمد علوم انبیااز یکی گشته حضور اولیا
از یکی آمد خلیل وذوفنوندر ره حق تاجدار و رهنمون
از یکی آمد نبوت در جهاناز یکی آمد ولایت در عیان
از یکی احمد شده سالار و شاهعقلها را بر گرفته او ز راه
از یکی موسی شده صاحبقراندم نیاورده ز بیم لن تران
از یکی عیسی شده بر آسمانترک کرده او مکان خاکدان
از یکی بین هرچه بینی سر بسرچه بدو چه نیک چه خشک و چه تر
این همه تفسیر از بهر یکی استمرد معنی را در اینجا کی شکی است
این یکی خود از یکی آمد مدامتو یکی اندر یکی بین والسلام
خود یکی اندر یکی یکی بوداندر این معنی کجا شکی بود
این یکی اندر یکی توحید دانبر دل و جان این سخن تحقیق دان
خود یک اندر یک بدان ای بیخبرتا شوی درمعرفت صاحب نظر
این یک اندر یک تو عشق روح داناین رموز از جملگی مفتوح دان
این یک اندر یک خدا باشد خدابشنو این معنی پاک با صفا
ذات حق را در صفات حق ببینبگذر از کفر و رها کن کیش و دین
پس جمالش در جلالش بازبینشک بسوزان و گذر کن از یقین
پس نهان اندر عیان میدان مدامچون عیان اندر نهان میدان مدام
هم عیان و هم نهان هردو بهمهم درون و هم برون لطف و کرم
هم زمین و هم سما و هم فلکهم بروج و هم نجوم و هم ملک
هم نبی و هم علی و هم ولیدو مبین تاتو نباشی احولی
چون یکی آمد یکی شد کل یکیحق ببین معنی کجا باشد شکی
خود یکی آمد یکی میبین همهعقل احول گشته اندر دمدمه
دمبدم در هر مکانی رخ نمودچون مکانش نیست هر جائی که بود
این سخن از ترجمانی دیگر استعارفان را خود نشانی دیگر است
این سخن از لامکان آوردهامسر مخفی رایگان آوردهام
این سخن از عقل و از جان برتر استاین کسی داند که عالی گوهر است
این سخن از عرش اعلی آمده استاز رموز حق تعالی آمده است
این سخن از بهر مشتاق آمده استاز برای جان مشتاق آمده است
این سخن از بحر معنی آمده استنه بدعوی نه بفتوی آمده است
این سخن از سر وحدت آمده استنز ره تقلید وکثرت آمده است
این سخن از غایت درد آمده استدر طریق عاشقی فرد آمده است
این سخن از سر پنهان آمده استصدهزاران گوهر جان آمده است
این سخن برهان معنی آمده استاز طریق عشق مولی آمده است
این سخن از عشق جانان آمده استلاجرم از عقل پنهان آمده است
این سخن عارف بداند بیشکیزان بداند این رموز حق یکی
گر ترا درد است درمان هم بودگر ترا عشقست جانان هم بود
درگذر از زهد و علم و قال قیلدرد را بگزین و میکش بار فیل
درگذر از ذکر و فکر و معرفتدرد را بگزین و شو در تعزیت
درگذر از این جهان و آن جهانچند باشی آشکارا و نهان
درگذر از خویشتن یکبارگیتا رسی در عالم بیچارگی
بگذر از خود پاک و کلی شو فناتا شوی اندر فنا عین بقا
گر یکی بینی تو جان ره بین شویدر دو بینی احولی کژ بین شوی