گنج

بخش ۵ - الحکایت الرموز سئوال کردن مردی از حضرت شاه اولیا که در بهشت روز هست

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۳۶ بیت
بیامد پیش حیدر مرد داناکه تو سر باز گو اسرار ما را
که اندر جنت المأوی بود روزبود این شمس آنجا مجلس افروز
علی گفتش نه روز است ونه شب همنه شمس است ونه بدر است و نه مظلم
همین آدم که اینجا سرفراز استهمین آدم در آنجا شاهباز است
همین آدم بود سلطان عالمهمین آدم بود برهان عالم
همین آدم که بد سالار افلاکاز آن آدم شده معمور این خاک
همین آدم که بد کرسی یزداناز این آدم شده است این چرخ گردان
همین آدم که بد عقل مصفااز این آدم شده است اسرار پیدا
همین آدم بود روح مطهراز این آدم شده عالم منور
همین آدم بود عرش الهیاز این آدم بدانی هرچه خواهی
همین آدم بود سر معانیاز این آدم خدا را باز دانی
همین آدم بود جبریل معنینه فتوی گنجد اینجا ونه دعوی
همین آدم بود جنات اکبرهمین آدم بود جنات اخضر
ز بهر آدم است این حور و غلمانز بهر آدم است جنات و رضوان
ز بهر آدم است این هر دو عالمز بهر آدم است این بیش و این کم
ز بهر آدم است اشجار جنتز بهر آدم است انوار جنت
همین آدم بود معبود عالمهمین آدم بود مقصود عالم
همین آدم بود گر باز دانیهمین عالم توئی گر راز دانی
بکرمنا ترا تشریف دادهدر معنی بر وی تو گشاده
از آن بنمود تا دانا بباشیبه معنی گر رسی الله باشی
اگر یابی از این ره خام گردیبزیر پای کالانعام گردی
زهی توحید حق توحیددان کودر این ره عاشقان توحید خوان کو
کسی کز غیر حق بیزار باشدیقین میدان که مرد کار باشد
بغیر او مبین در هر دو عالماگر هستی ز ذریات آدم
در این ره غیر حق را میل درکشبداغ عشق خود را نیل درکش
که اندر هر دو عالم جز یکی نیستدر این معنی که گفتم من شکی نیست
یکی است این جمله در انجام و آغازیکی بین جمله را و گوش کن باز
یکی دان جملهٔ عالم سراسریکی دان جملهٔ اشیا برادر
اگرچه صدهزاران رنگ بنگاشتبهر جانی دو صد آیینه بگماشت
ولیکن اصل او بی‌رنگ آمداز آن هر دم در اینجا تنگ آمد
نبینی آب را هر دم برنگیدرختان کرده او هر دم برنگی
هزاران رنگ گوناگون شده آبگهی زرد و گهی سبز و گه عناب
ببین بر خاک رنگ افزونتر است آنکه قرب و بعد او کامل‌تر است آن
نبینی این همه تقریر کردمببین این جملگی تفسیر کردم
ببین برهان و آیت جمله یکی استاصول جملگی ذرات یکی است
حیات جملگی از نور آن ذاتبدان این جمله را بیشک همان ذات