گنج

بخش ۴ - حکمت حق سبحانه وتعالی عز اسمه در بیرون آوردن آدم را از بهشت برای رموز حقیقی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۵۱ بیت
ای برادر حکمت حق گوش دارتا شوی از هر دو عالم مرد کار
دست لطف حق چو آدم آفریداز برای سر عشقش پرورید
چل صباح او آن گلش تخمیر کردبعد از آنش برکشید و میر کرد
پس بفرمودش بفوق تخت باشسر وحدت یاب عالی بخت باش
بعد از آن فرمود ای افلاکیانسجده آرید پیش آدم این زمان
سر نهادن جملگی در پیش اوسرکشیده آن لعین از کیش او
حق تعالی گفت ای ملعون راهتو چرا سر می‌کشی از پیش شاه
ز آدم معنی تو آگه نیستیسخت مغروری که در ره نیستی
ای لعین گنجی است آدم در صورتو چه دانی زانکه هستی بی‌خبر
تا که تو سر می‌کشی از راه دینلعنت ما بر تو بادا ای لعین
آن زمان آدم نشسته در بهشتبود با روحانیان درباغ و کشت
صدهزاران حور هر دو در برشصدهزاران نور هر دم بر سرش
صد هزاران لطف حق دریافتهصد هزاران حله در بر یافته
صدهزاران عز و شادی و طربنه در آنجا رنج دید و نه تعب
سلسبیل و زنجبیل و می روانشیر و شهد و میوه‌های جاودان
جمله از لطف خداآدم بدیدهر زمانی گفته اوهل من مزید
حق تعالی خواست تا اسرار رافاش گردانید سر خود ترا
آدم از جنت برون آورده‌اندصدهزاران سر حق آورده‌اند
صورت ابلیس را تلبیس دانوسوسه کرده به آدم هر زمان
آدم معنی توئی ای بی‌خبرسر ببین و سر بدان ای راهبر
نفس شوم تست ابلیس لعینسر کشیده او ز روح نازنین
روح را فرمان نبرده است آن فضوللاجرم ابلیس نام و بوالفضول
بازگو تو سر اسرار جناناز چه آمد آدم اندر خاکدان
بود گنجی بی‌نهایت در عدمرو نمود آن جایگه او دم به دم
گاه آنجا آدم و حوا شدهشیث‌وار اندر جهان شیدا شده
نوح گشته در جهان سال هزاردعوت حق کرده هر دم آشکار
باز ابراهیم بوده درجهانبت شکسته پیش حق هر دم عیان
باز اسماعیل همچون جان شدهدر ره حق هر زمان قربان شده
باز یعقوب نبی بوده بدردبوده در عشق خدا آزاد و فرد
باز یوسف بوده اندر مصر جانپادشاهی کرده در عالم عیان
باز موسی آمده در بر و آبکرده او فرعون را مات و خراب
باز داود نبی بوده یقیندر تضرع پیش رب العالمین
باز آمد چون سلیمان در جهانتخت را بر باد کرده خوش روان
باز ذکریا شده اندر درختاره کرده زان درختش لخت لخت
باز یحیی آمده اندر یقینسر فدا کرده برای راه دین
باز عیسی آمده از سرحقصدهزاران خلق را داده سبق
باز احمد آمده از لامکانصد هزاران نور او اندر جهان
باز احمد آمده از عشق کلعاشقان جمله از او یابند مل
باز احمد آمده از عشق نورخلق عالم یافته از وی حضور
باز آمد مرتضی با صد بیاناز برای طالبان و عارفان
باز حیدر آمده باصد کمالآفتاب شرع و نور ذوالجلال
از حسین وز حسن تو راز بینصدهزاران سر حق را باز بین
باز آمد با یزید اندر مزیدهر زمان گفته زجان هل من مزید
باز آمد آن جنید سر فرازبا دلی پردرد و جان بی‌نیاز
باز منصور آمده ز اسرار عشقاز ره عشق آمده بر دار عشق
صدهزار اعمای صرف از دشمنانآمدند از جهل و کوری آن زمان
جمله کوران قصد آن عین الیقیندر عداوت گشته آن منصور بین
کی توانم جمله را تکرار کردعشق ناگه در دل من کار کرد
گر بگویم صدهزاران خود یکی استمرد حق را اندر این ره کی شکی است
آدم از جنت برون آمد چو جانتا جمال دوست را بیند عیان
آدم معنی جمال دوست دانهرچه حیوانی بود آن پوست دان