گنج

بخش ۲۶ - الحکایت و الرموز و شرح حال آن جوان که عزم کعبه کرد

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۱۲۹ بیت
بود برنائی بغایت ماهروپیش خلق عالمی پر آب و رو
مال و ملکی داشت بی‌حد آن غلامدر نشابورش بدی او را مقام
بود یک خیلی همه خویشان اودائماً خویشان دل پیشان او
روز و شب در خدمتش بودند شادجمله همچون چاکران کیقباد
ماهرویان خطائی و سرایبود اندر خدمت آن پاکرای
روز و شب در غرق شادی و طرببد نشسته فارغ از راه طلب
ناگهان دردی درآمد در دلشدر خیال کار شد بس مشکلش
عزم کعبه کرد آندم آن غلامپس وداعی کرد خویشان را تمام
زاد ره برداشت سوی قافلهقافله می‌رفت هر دم مرحله
آن جوان می‌رفت در ره شادشادتا رسید آن قافله در باغداد
چون درآمد آن جوان در باغداددر تفرج گشت حج رفتش زیاد
هر زمان در یکطرف می‌گشت اوجملهٔ خلقان بدیده گشت او
هر یکی سرگشتهٔ کردار خویشدل نهاده کار خود در کار خویش
هر طرف هنگامهٔ ایستاده دیدبهر نظاره زهر سو می‌دوید
بس عجایبهای گوناگون بدیدخویشتن راهر زمان مجنون بدید
همچنان می‌رفت تا دجله رسیددر تعجب ماند کشتی را بدید
گفت یک ملاح او را ای پسراندرآ در کشتی وزان سو گذر
اندر آن در کشتی و بغداد بینصدهزاران قامت شمشاد بین
اندرآ در کشتی ای سرو روانتا ببینی آن طرف آن سروران
اندرآ در کشتی ای مرد حزینتا ببینی آن طرف صد نازنین
اندرآ در کشتی ای خو برویتا ببینی آن طرف صد ماهروی
اندرآ در کشتی ای مرد لطیفتا ببینی آن طرف حسن ظریف
اندرآ درکشتی و بنشین تو خوشتا ببینی آن طرف صد ماهوش
اندرآ در کشتی ومیکن نظارتا ببینی آن طرف صد گلعذار
اندرآ در کشتی ای مرد جوانتا ببینی آن طرف تیر وکمان
اندرآ در کشتی و شو در پناهتا ببینی آن طرف زلف سیاه
اندرآ در کشتی و میزن دو دستتا ببینی آن طرف چشمان مست
اندرآ درکشتی و بنشین بخندتا ببینی آن طرف لبها چو قند
اندرآ در کشتی این دم بیقرارتا ببینی آن طرف روی نگار
اندرآ در کشتی و بنشین خموشتا ببینی آن طرف صد باده نوش
وسوسه کردش بسی آن بوالفضولتا فریبانید او را همچو غول
رفت در کشتی و شد زانسوی شطشد ز گفت آن لعین او را غلط
هر کنار شط یکی قصری بدیدچشم او هرگز چنان قصری ندید
بر سر آن قصر یک دختر چو ماهبد نشسته چشم چون خال سیاه
در زمان آمد همان آزاد مرددل بدست او بداد و خاک و خورد
دل به دست او بداد آن بیقرارگشت عاشق بر رخ آن گلعذار
در میان آمد ز دست گلعذارجامه رادرید بر تن تار تار
خاک بر سر کرد و او در خون فتادعشق آن دختر چو آن مجنون فتاد
زاد خود را پیش آن معشوقه بردگفت جانم از غم عشق تو مرد
زاد راه او بخورد آن هیچکسمفلس و بیچاره ماند از همنفس
دخترش گفت آن زمان زرها بیارتا نمایم روی خود ای گلعذار
گفت وصل وشادئی می‌بایدتبی‌زری این حاصلت کی آیدت
بعد از آنش گفت برخیز و بروتا نگردد مال وملکت در گرو
پس خجل شد آن جوان زرمی‌نداشتعشق دختر رفت و کارش سر نداشت
چون پسر زانحال بازآمد بدیدپیره زالی در برابر شد پدید
هر دو چشمش از رق ودندان درازچون بدید آن را و شد اندر گداز
یادش آمد آن زمان از قافلهدر دلش افتاد آن دم ولوله
سر برهنه پا برهنه شد بروناز دلش می‌رفت آن دم موج خون
هر که را می‌دید او از مردمانمی‌بپرسید آن زمان از کاروان
هاتفش گفتا که ای جان پدرقافله رفت و تو بودی بیخبر
بشنو این احوال از من ای فقیروصف حال تست گر باشی بصیر
قافله را رهروان دین بدانراه رفتند و رسیدند در جنان
در بهشتند آن عزیزان در وصالمحو گشته در جمال ذوالجلال
شهر بغدادت در اینجا کون داندر تعجب ماندهٔ در لون آن
هست آن دجله تو را این دم خیالجسم تو کشتی و غرقی در ضلال
ای پسر ملاح را تو دیو دانوسوسه کرده ترا اندر جهان
بحر دنیا آن شیطان آمده استبیشکی در بحرکشتیبان بداست
در طلسم کشتی آن دیو پلیدصدهزاران خلق را درخون کشید
در طلسم کشتی آن دیو نژندسالکان را کرد هر دم پای بند
در طلسم کشتی آن دیو لعینظالمان را باز داشت از راه دین
در طلسم کشتی و شد هم ز سرزشت بنموده به پیشت چون قمر
در طلسم کشتی و لاوه گریدیو را بنموده پیشت چون پری
چون بود راه تودر کشتی جسمقصر را بنموده آن دم در طلسم
دختر زیبای رخ را وانمودبود دنیا و ندانستی چه سود
دل ز دست خود بدادی ای غلامهمرهان رفتند در خوابی مدام
عاشق دنیای دون رفتن ز دستدر بلا و رنج ماندی پای بست
دختری بنمود دنیا بس ظریفدر یقین بد پیره زالی بس خریف
همرهان رفتند و حج دریافتندکام خود از راه حق دریافتند
تو بماندی اندرین کون وفسادهر دمی کعبه همی دادی به باد
می‌روی هر سوی و می‌پرسی خبرقافله رفتند و ماندی کور و کر
هر که اودر کون ماند همچنینکی رسد در قرب رب العالمین
هر که او در بند دنیا بازماندبیشکی از راه مولا باز ماند
هر که را روئی در این عالم بوداو کالانعام است کی آدم بود
هر که اندر عالم فانی بمانددر عذاب جاودانی باز ماند
هر که در دنیای دون وامانده استاز لقای حی بیچون مانده است
هر که در گرداب دنیا اوفتادبی‌شکی از راه عقبی اوفتاد
هر که از دنیای دون شادان بودبی‌شکی در آتش سوزان بود
هر که را محبوب اودنیا بوددر جهنم دائمش ماوا بود
هر که در دنیا به حرصی بازماندتو یقین می‌دان کز این ره بازماند
هر که در دنیا کند یاوه گریبی‌شکی باشد چو قوم سامری
هر که در دنیا به کامدل نشستهست او در راه دنیا بت پرست
هر که را شد قبله دنیا ای غلامماند اندر آتش سوزان مدام
هر که او دنیای دون راترک کردگرد نعلینش شرف بر جمله مرد
هر که از دنیای دون ماند خلاصاو بود در راه حق خاص الخواص
هر که بند این جهان بر هم شکستدر ره تحقیق باشد حق پرست
هر که از دنیای دون آزاد گشتدر نعیم جاودانی شاد گشت
هر که ازدنیا و شغل او برستبر سریر جنت المأوا نشست
هر که دنیا را به چشمش ننگرداز نعیم جاودانی بر خورد
خانهٔ نفس است دنیا سر بسربگذر از دنیا و شو صاحب نظر
هر که او در راه شیطانی بودبی‌شکی در کیش نفسانی بود
هر که رحمانی بود اندر جهانخاک او بهتر ز خون دیگران
طالب راه خدا باش ای پسراز ره شیطان ملعون کن حذر
در ره حق دائماً مردانه باشهمچو مجنون در طلب دیوانه باش
راه رو از جانو دل ای مرد کارتا شوی در هر دو عالم بختیار
بگذر از نفس بهیمی ای فقیرعاشقانه دامن مردان بگیر
نفس سگ را اندر این ره خوار کنجان خود در راه حق ایثار کن
جهد کن تا در ره معنی رسیدر حریم وصل آن مولی رسی
در بهشت عدن دائم جاودانباش اندر صحبت آن شادمان
گر بمانی اندر این ره ای جواندر بلا و درد مانی جاودان
پند من بشنو برو این راه راتا ببینی حضرت الله را
پند من بشنو وجود خود ببازعشق تو آید در این ره شاهباز
عشق چون خواند ترا جانان شویآن زمان شایستهٔ رحمن شوی
عشق آنجا ره نماید مر تراعشق آنجا در گشاید مر ترا
گر تو اندر راه حق عاشق شویراه حق را آن زمان لایق شوی
اندر این ره عشق باید ای پسرتا شوی در راه معنی با خبر
عشق را دردی بباید ای فقیردرد باشد در دو عالم دستگیر
رودراین ره درد خواه ای مرد کاردرد باشد اندر این ره بختیار
درد شد درمان جان عاشقاندرد شد معشوق جان بی‌دلان
درگذر از راه تقلید و بیاندرد باید تا شود راهت عیان
هر که را در راه بینش درد نیستخاک بر فرقش که آنکس مرد نیست
درد آمد اندر این ره پیر راههر که با درد است آگه شد ز شاه
درد را بگزین و ترک قال کنجان خود را باز و ره در حال کن
درگذر از ذکر و زهد و قیل و قالدرد را بگزین ز بی‌دردی بنال
درد درمان دل ما آمده استدرد در جان رهبر ما آمده است
درد ما را ره نمود از وصل یارسر پنهان کرد بر ماآشکار
درد ما را برد اندر سر جاندرد ما را برد اندر لامکان
درد ما را داد هر دم صد صفادرد ما را داد هر دم صد عطا
درد ما را داد هر دم خلعتیدرد ما را داد هردم نعمتی
درد ما را از خودی فانی بکرددر بقای حق به حق باقی بکرد
درد ما را از جهان آزاد کرددرد هر دم جان ما را شاد کرد
درد ما را کرد بینا در جهانتا بدیدم سر پنهان و عیان
درد ما را برد راه مصطفیدرد ما را داد سر اولیاء
درد ما را داد حال صوفیاندرد ما را داد شوق عارفان
درد ما را برد اندر پیش حقحق به درد ما همی دادی سبق
درد ما را از خدا آگاه کرددرد راه حق بما کوتاه کرد
درد ما را قربت مسند نهادبر سریر شوق آن حضرت نشاند
درد ما را در صف جان بار دادوانگهی در تخت جانان بار داد
درد ما را کرد راه حق عیانوانکه بی‌درد است کی یابد نشان
درد حاصل کن که درمان درد تستمقصد و مقصود جانان درد تست