گنج

بخش ۲۵ - مقاله ارشاد کردن شیخ مریدان را

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۹۹ بیت
بعد لقمان شیخ محمد شد پدیدآن در اسرار معنی را کلید
مرشدی بود او بغایت با کمالدائماً در قرب بودی و جمال
سر الاالله بجان بشناختهمرکب معنی در این ره تاخته
من رآنی را به جان بگرفته بودسر احمد را به جانان گفته بود
در اناالحق بوددائم آن همامعاشقان و عارفان را بد امام
سر سبحانی عیان می‌کرد اوجسمها را همچو جان می‌کرد او
سالکان را ره نمود آن پیشواطالبان را جان نمود آن رهنما
عارفان جمله از او کامل شدندعاشقان از صحبتش واصل شدند
زاهدان را ره نمود از مرگ و برگاختیار خویش کرده ترک ترک
جسم خود را در ریاضت سوختهدیدهٔ نفس بهیمی دوخته
غیر حق در پیش او فانی شدهدائماً در عین حق بینی شده
در حقیقت سر پنهان یافتهدر شریعت راه ارکان داشته
در ره تحقیق بد مردان مردبود او صاحب دلی بسیار درد
بس کرامات و مقامات قویداشت آن مرد خدای معنوی
بس ریاضت‌های مشکل کرده بودتا کمال خویش حاصل کرده بود
روز و شب در خدمت کردار بودزان سبب از عشق برخوردار بود
یک زمان غافل نبود آن پاکبازدائماً در قرب بود و در نیاز
واصل حق بود آن مرد خداعاشق صافی بد آن بحر صفا
در ره معنی ریاضت برده بودگوی از مردان مردان برده بود
سالها در راه حق بد پیشواآن ولی سر حق کان وفا
صدهزاران خلق را در ره نمودصد هزاران درد دل را برگشود
مرشدی بود او به وقت خویشتنمثل او مرشد نبد در انجمن
بی‌عدد بودش مریدان در جهانبا کرامات و مقامات عیان
چارصد مرد مرید معتبربود اندر خدمت ان راهبر
هر یکی در راه دین مردانه‌ایدر طریق عاشقی فرزانه‌ای
در ریاضت نفسها را سوختهدیده اغیار بر هم دوخته
جمله یکتا گشته اندر بحرجانسیر کرده در فضای لامکان
از خودی خود بکل ببریده‌اندشربت معنی به جان نوشیده‌اند
در شریعت موی می بشکافتنددر طریقت سر دین بشناختند
در طریقت جان خود بگداختندسالها با سوختن در ساختند
بود پیری درمیانشان با حجبمی نیاسود از ریاضت روز و شب
شیخ را پیوسته با او کار بودزانکه پیش شیخ او سردار بود
بود نام او ابوبکر آن فقیرهم به معنی و به صورت بی‌نظیر
یک شبی در پیش شیخ آمد به رازگفت ای شیخ جهان پاکباز
من در این ره سالها رفتم بدردخود ندیدم اندر این ره هیچ گرد
هر زمان این راه بی‌پایان تراستهر زمان این درد بی‌درمان تراست
عقل من زین راه دیوانه شده استاز خودی خویش بیگانه شده است
هر دمم حیرت فرو گیرد بترکرده‌ام گم اندر این ره پا و سر
من ندانم تا در این ره چون رومهر نفس از عشق غرق خون روم
چند منزل باشد این ره را بگوکی رسم در کام خود این نیکخو
گفت ما را پنج منزل در ره استچار بگذشتی و پنجم در گهست
منزل اول بود کون وفسادای بسا کس کاندر این ره سر نهاد
پس دوم منزل بود خوف و رجاشد بسی جانها در این منزل فدا
سیمین از جان گذر کن ای فقیرچون گذشتی رستی از نار و سعیر
چارمین باشد انیس و یا جلیساندر این منزل بود روح نفیس
منزل پنجم جمال ذوالجلالاندر این منزل بود عین کمال
چون فرود آئی تو در کون و فسادصدهزاران خلق بینی کیقباد
هر یکی حکمی دگر کرده ز خودهر یکی را بینشی در نیک وبد
هر یکی راهی گرفته اختیارروز و شب با همدگرشان کار و بار
این همی گوید که ره راه من استو آن همی گوید که چه جای منست
این همی گوید که رهبر آمدموان همی گوید که مهتر آمدم
این همی گوید که اندر راه ماهر که ناید نیست او مرد خدا
اندر این منزل بسی درمانده‌اندهر یکی در کار خود وامانده‌اند
باز بعضی قال کرده بحثشاناز ره تقلید کاذب صد نشان
باز بعضی حکمت نوساختهاز ره حکمت سخن پرداخته
باز بعضی در نجوم و در بروجغافلند و فارغ از سیر و عروج
باز بعضی در طبیعت مانده‌اندهمچو کوران در ودیعت مانده‌اند
باز بعضی در تناسخ مانده‌انددر خیال نفس خود درمانده‌اند
باز بعضی کور دهری همچو خراز ره توحید و معنی بی‌خبر
باز بعضی ملحد راه آمدنداز ره حق کور و گمراه آمدند
باز بعضی زرق و سالوس آمدندروز و شب در بند ناموس آمدند
باز بعضی در پی ناموس وننگبازمانده درگل و در خار و سنگ
باز بعضی در پی پندار خویشروز و شب درمانده‌اندر کار خویش
باز بعضی مکر و تلبیس آمدنداندر این ره همچو ابلیس آمدند
باز بعضی در نفاق و کین شدهدر ره حق مرتد و بی‌دین شده
باز بعضی در پی جاه آمدهدر ره عشاق گمراه آمده
باز بعضی در غرور این جهانهمچو خر کوشیده اندر خاکدان
باز بعضی در خیالات و هوسبرنجاست جمع گشته چون مگس
باز بعضی در تکبر مانده‌اندهمچو خرسی در تکدر مانده‌اند
باز بعضی را بخیلی ره زدهصد نحوست بردلش اندر زده
باز بعضی گمره و کافر شدهاز ره توحید حق خاسر شده
باز بعضی فاسق و پیچ آمدهدر ره مردان حق هیچ آمده
باز بعضی در تنعم مانده‌اندتختهٔ لهو طرب برخوانده‌اند
باز بعضی در عمارات جهانعمر خود بر باد داده رایگان
باز بعضی با غلامان ظریفبوده درخمارخانه با حریف
باز بعضی از خیالات گزافخوش بخفته فارغ ازحج و طواف
باز بعضی پادشاه ملک داربازمانده هم ز لطف کردگار
باز بعضی چاکرند و لشگریدر ره حق بازمانده از خری
باز بعضی فاسقان ره شدهبی‌خبر از راه حق گمره شده
باز بعضی عامهٔ مسکین شدهاندر این ره جاهل و غمگین شده
باز بعضی عقلشان شد پای بندبی‌خبر از عاشقان دردمند
باز بعضی عاشق دُرّ و گهراز ره حق بازمانده کور و کر
باز بعضی عاشق باغ و سرابیخبر از بارگاه کبریا
باز بعضی عاشق ملک و جهانکی کند پرواز اندر لامکان
باز بعضی در علوم و در بیانفضل خود را گفته از لذت عیان
باز بعضی درتذکر مانده‌اندروز و شب غرق تفکر مانده‌اند
باز بعضی در رکوع ودر سجودراه می‌جویند در دریای جود
باز بعضی واله و حیران شدهاندر این دریای بی‌پایان شده
باز بعضی صوفیان با حضورراه حق رفتند بی‌کبر و غرور
باز بعضی صادقان در ره شدهدر طریق عشق خود آگه شده
باز بعضی زاهدان از ترک خودگفته و فارغ شده از نیک و بد
باز بعضی عاشقان سوختهجبهٔ وصل حقیقی دوخته
صدهزاران ره در این منزل بودهر رهی را صد چنان حاصل بود
این نه کارتست مردانه درآیعقل بر هم سوز و دیوانه درآی
بگذر از کون ومکان ای مرد دینتا رسی در قرب رب العالمین
چند مانی اندر این کون و فسادعمر خود ضایع کنی در ترهات
همچو مردان بگذر از کون و فسادبنده باشد پیش تو صد کیقباد
آتشی زن همچو مردان در دو کونتا بسوزد رنگهای لون لون
چون نماند رنگها یک دل شویآن زمان زین راه در حاصل شوی