بخش ۲۴ - المکاتب و الرموز در رفتن سلطان محمود به سومنات و فتح کردن او
پادشاهی پاکباز و سر فرازدر حقیقت بد ورا سوز و گداز
نام او محمود بود ای با بصراز ره دین خدا بد با خبر
دائماً در جنگ کفار لعینبود آن کیخسرو روی زمین
بود یک بت خانه اندر سومناتیک بتی بد اندر آنجا نام لات
صدهزاران گبر آن را خواستارمیپرستیدند آن بت آشکار
شاه چون آگاه شد از کارشاناز خیال فاسد گمراهشان
لشگری را جمع کرد آن شهریاربود آن لشگر شمارش صدهزار
بود اندر لشگرش مردان مردهمچو سام و همچو رستم در نبرد
شیر مردان خدا در راه دیندائماً در جنگ کفار لعین
جمله آن ساز و سلاح آراستنددر غزا از جان خود برخواستند
شه سپاه خویش را بیرون کشیددامن خیل فلک درخون کشید
شه حکیمان و ندیمان را بخواندمشورت کردند ز انجا گه براند
شاه و لشگر جمله رفتند آن زمانغلغلی افتاد زیشان در جهان
بانگ بردابردبر خواست آن زمانچتر شه را برکشیده در میان
چشم عالم آن چنان لشگر ندیددر همه عالم چنان زیور ندید
بود هفتصد پیل سر برگستوانبرگزیده از برای دشمنان
این چنین میرفت آن شاه جهانتا رسید اندر بلاد مشرکان
مشرکان را شد خبر کآمد سپاهشاه محمود است سرورزان سپاه
قلعه را کردند درها استواراندر آن قلعه بد از مردم هزار
بر فراز قلعه آندم آمدنددل پر آتش دیده پر نم آمدند
چترها را بر کشیدند آن زمانهم از آنجا سنگها کرده روان
لشگر محمود بر گرد حصاربود ایستاده مبارز صدهزار
مشرکان چون سنگها انداختندلشگر محمود از جا خواستند
قلعهٔ بد سخت و پر از کافرانعاجز آمد لشگر شاه جهان
شش مه آزاد آنجا جنگ بودکه ندانستند آن قلعه گشود
شاه را میشد از آنحالت ملالگفت ای حی قدیم ذوالجلال
قادر پروردگار بینظیرکارم افتاده است دست من بگیر
سر به سجده داشت آن شه در دعادر تضرع راز گفت آن باصفا
دید مردی را به چهره غرق نورگرد بر گردش نهاده خیل خود
بود خشتی بر کف آن پیشوازد به برج قلعه آن دم خشت را
قلعه بر هم ریخت آن ساعت چو ریگگفت ای محمود کارت گشت نیک
لشگری چون او عیان دیده به چشمکاندر آمد از هوا خشتی به چشم
زد به قلعه قلعه را ویران بکردکار دشوار آن زمان آسان بکرد
غلغلی افتاد آن دم در سپاهشاه از غلغل بجست از جایگاه
پس ایاز خاص گفت ای شهریارشاد بنشین این زمان در کار و بار
حق تعالی داد نصرت ای قباداز هوا خشتی بیامد همچو باد
زد به برج قلعه و قلعه شکستهم کنون میباید آن بت را شکست
شاه گفتا خشت را آور کنونتا ببینم روی آن خشت فنون
رفت و جست آورد پیش شهریاربررخ آن خشت خطی چون نگار
بد نوشته نام قطب اولیآءشیخ لقمان معدن صدق و صفا
شاه فرمود آن زمان ای رستمانبت بیارید و بسوزید این زمان
بت بسوزانید و جان کافرانجمله را ویران کنید ای پردلان
همچنان کردند آن مردان دینآتش اندر بت زدند مردان ز کین
نفس را چون بت بسوز ای مرد کارتا ببینی سر حق را آشکار
هر دلی کان خانهٔ شیطان بودشهر کفر است آن نه شهر جان بود
شهر شیطان را بکن کلی خرابشهر ما جانست و دیگرها خلاب
بت شکست آن پیر و شرع نبیلاجرم نامش شده شاه ولی
بت توئی هر دم به حبّ آن صورتا بیابی بهره از بحر صور
جملهٔ مردان شفیع تو شونددر طریقت هم رفیع تو شوند
شد شفیع شاه شیخ نامدارعاقبت محمود شد آن شهریار
شاه چون دید آن کرامات قویرفت زانجا پیش شاه معنوی
با بزرگان و حریفان و ندیممیشد اندر راه پیش آن حکیم
چون زده فرسخ بر شیخ آمدنداسبهاشان جملگی مانده شدند
جهد کردند و بسی سودش نبودبودنی چون بود بهبودش نبود
پس حسن را گفت آن دم شهریاررو پیاده پیش شیخ نامدار
چون رسی آنجا به عزت باش تودر ره عزت به حرمت باش تو
چون حسن در راه شد آن دم روانتا رسید آنجا که بد قطب زمان
چون بدید از دور روی شیخ رادر تضرع آمد و اندر دعا
گفت ای شیخ جهان ای راهبرآمده محمود پیشت در نگر
تا بهبیند روی شیخ نامداراز محبان تو است آن شهریار
اسبهاشان اندر این ره مانده استهم زده فرسنگ یک دم رانده است
شاه را یاری بده ای پاکبازتا ببیند نور روی شاه باز
شیخ گفتش این زمان ای مرد کارشاه را با عاشقان حق چه کار
شاه را با عارفان راه حقکی بود وصلت بگو ای مرد حق
اهل دنیا را کجا باشد خبرهم ز حال سالکان باخبر
عام را با طالبان دل کبابکی بود وصلت در این دیر خراب
آنکه دایم در پی جاهست و برگکی خبر دارد ز حال برگ و مرگ
آنکه دارد هر زمان با عزّ و نازکی نشان دارد ز سوز و از نیاز
با کنیزان خُطائی و سراکی رسد در راه مردان خدا
با غلامان ظریف و ماه رویکی بیابد اندر این ره رنگ و بوی
با کلاه و با قبا و با کمرکی شود از حال ما او را خبر
پادشاهی جهان و تخت زرهست ظلمت کی ببیند نور خور
با سپاه و لشگر و طبل و علمکی تواند غوطه خورد اندر عدم
با حکیمان و ندیمان ظریفکی رسد در راه مردان شریف
با سواران دلیر این جهانکی رسد در زمره صاحب دلان
با سر او باغ و بستان و غلامکی رسد در راه این مردان تمام
با بزرگی جهان و طمطراقکی خبر یابد ز درد و از فراق
در هوای طبع خود وامانده استلاجرم از راه معنی مانده است
آنکه او را باشدش صد رنگ و بواندرین ره کی بود جویان او
چون بگفت این نکتهها شه شد خموشخود ز هیبت رفت او آنجا ز هوش
شیخ چون دیدش که بیطاقت شدهبس ضعیف افتاده و بیخود شده
رحم کرد آن ساعت آن شیخ کباربازش آورد از ضعیفی ونزار
بار دیگر چون به حال آمد حسنگفت ای خاص خدای ذوالمنن
لطف کن تا شاه آید این زمانتا ببیند روی قطب و عارفان
شیخ را رحم آمد و پا برکشیدشاه با لشگر ز راه آمد پدید
پس حسن رفت و بگفت ای شهریارهست لقمان قطب عالم هوش دار
یک زمانی مرده شو در پیش اوبا ادب میباش اندر پیش او
بو که زین بحر خطر بیرون رویمیا تمامت غرق بحر خون شویم
هستئی دارد بغایت سهمناکصدهزاران جان شود در دم هلاک
پیش چشمش هشت جنت مرده استهفت دوزخ همچو یخ افسرده است
این جهان و آنجهان یک قطرهشانپیش چشمش ای شه گردنکشان
همتی دارد بغایت با کمالهست محو اندر جمال ذوالجلال
من چو دیدم روی آن مرد خداهوش از من رفت و افتادم ز پا
من نماندم آن زمان و گم شدمهمچنان یک قطره در قلزم شدم
بعد از آنم شیخ چون آگاه کردبا خودم آورد و ره کوتاه کرد
پس بفرمود آن زمان شاه جهانکل فرود آئید از اسب این زمان
خیمه و خرگاه را در هم کشیدقبه و چتر و علم را برکشید
پس ایاز خاص و سلطان وحسنهر سه رفتند پیش شاه انجمن
چون رسیدند پیش شاه راهبردر قدم افتاده گشتند بیخبر
شیخ ایشان را بهوش آورد بازدید آندم روی شیخ پاکباز
پس زبان بگشاد محمود آن زمانگفت ای خاص خدا قطب جهان
خشت از معنی زدی بر سومناتقلعه و بتخانه را کردی خراب
در سرخسی و به معنی در جهانهرکجا خواهند بینندت عیان
بر امیدی آمدم از راه دورتا شود ما را ز دیدارت حضور
رای آن دارم که پیشت بندهامروز و شب در خدمتت افکندهام
بگذریم از پادشاهی جهاناختیار ما بخواری جهان
بر میان بندیم پیش تو کمرخدمتی از جان کنم با فرق سر
خانقاهی سازم اینجا با صفاسفرها گردان کنم پیش شما
گفت لقمانش که ای محمود شاهلشگر اسلام را هستی پناه
حق تعالی شاهیت داد و خبرخوار مگذار این سپه را ای پسر
در ره دین خدا مردانه باشطالب درد دل دیوانه باش
دل بدست آور که دل شد آینهتا بهبینی خویشتن معاینه
چون کمال خویشتن حاصل کنیحاصل خود هم ز دل حاصل کنی
در وصال خویشتن آ ای قبادوارهی از خسروی و از جهاد
آن زمان خواه شاه باش و خواه فقیراز همه عالم تو باشی بینظیر
بعد از آنش گفت بنشین ای قبادرفت شاه و روی بر دستش نهاد
گفت بنگر تا چه میبینی کنونچون نظر کرد شاه بر دستش فنون
دید شه محمود قومی بیشمارجمله در خدمت ستاده مرد وار
در میان جمع مردی همچو نورجمله را ارشاد کردی از حضور
شاه آن را دید از خود رفته بودباز شیخ او را بخود آورد زود
گفت ای محمود پنجاه و دوصداز وفات ما رود اندر عدد
این چنین قومی که دیدی در رسندراه حق را هم بجان و دل روند
جمله اندر خدمت مردان بوندروز و شب در طاعت یزدان بوند
شیخ ایشان باشد آن پیر صفاحق تعالی داده او را صد عطا
نام او باشد محمد (ص) ای امیراو به معنی و به صورت بینظیر