بخش ۲۳ - مطلب در اسرار توحید و رموز عشق
ای برادر غیر حق خود نیست کساهل معنی را همین یک حرف بس
گر تو غیر حق به بینی درجهانبر تو روشن گردد اسرار نهان
گر تو اندر راه یک بینی شویاز وجود خویشتن فانی شوی
آن رزمان ز اسرار حق یا بیخبرخودشوی از جسم وجان کلی بدر
عقل از این گفتن چه سودا میکندعشق هر دم خانه یغما میکند
پیراین راهت یقین تو عشق دانتا رسی اندر مقام لامکان
عقل را بگذار در راه ای پسرتا نمانی اندر این ره کور و کر
عقل شیطان را براه آوردنستزان سبب در راه او سر تافتن است
عقل و شیطان گفت ما زادیم بهمعقل و شیطان فکر روحانی بهم
حق تعالی گفت ای ملعون راهاز طریق عشق بیرونی ز راه
آدم معنی ندیدی ای لعینروح پاکست رحمة للعالمین
او من است و من ویم ای بیخبرلاجرم نادیده گشتی کور و کر
گر ترا دیده بدی در راه ماآدم ما را بدیدی همچو ما
چون ندیدی آدم ما را یقیننام تو کردند ابلیس لعین
ای برادر در کمال خویش باشدر ره توحید حق بیکیش باش
بگذر از کیش ونفاق وکفر و دینتا رسی در قرب رب العالمین
این نه راه تست ای طفل نژندراه شیرانست و مرد هوشمند
زاد این ره نیستی میدان یقینشک بسوزان و ببر از کفر و دین
خودپرستان اندر این ره گمرهنداز طریق نیستی آگه نیند
نفس ایشان رد راه عشق شدعارفان را راه پیش از عشق شد
عقل را بگزین ونفسک را بسوزنفس تاریکت بگردد همچو روز
نفس را بت دان و بت را برشکنتا رسی در بارگاه ذوالمنن
نفس را اینجا حجاب راه داناین سخن را از دل آگاه دان
هر که اندر بند نفس خویش مانداز ره حق همچو کافر کیش ماند
این نه تقلید است نه راه هواراه تحقیقست و راه مصطفی
راه احمد بود توحید ای پسراز ره توحید حق شد باخبر
در ره توحید جان ایثار کرددیده با دیدار حق دیدار کرد
د رجلال حق جمال حق بدیددر صفاتش ذات خود را حق بدید
اندر این ره کاملی باید شگرفتا کند غواصی این بحر ژرف
صدهزاران طالب اینجا سرنهادتا که یک کس اندر این ره پا نهاد
صدهزاران خلق حیران ماندهانداندر این ره زار و گریان ماندهاند
صدهزاران عارفان درگفتگواندر این ره لوح دل در شستشو
عاشقانه آتشی زن در دو کونتا رهی از نقشهای لون لون
نقشها را جمله در آتش بسوزبعد از آن شمع وصالت برفروز
چون نماند نقشها اندر میانآن زمان نقاش را بینی عیان
بازگویم سر اسرار نهانای برادر نقش را نقاش دان
چون ترا باشد کمال دین حقخویش را هرگز نبینی جز بحق
چون ترا معلوم گردد آن عیانغیر حق هرگز نبینی در میان
هرچه بینی آن تو باشی بیشکیچه صداست و چه هزار و چه یکی
جمله اجزای تواند ای بیخبرذات کلی این جهان را سر بسر
عرش و فرش و لوح و کرسی و قلماز توشان شد علم در عالم عَلَم
نور تو از هر دو عالم برتر استاین جهان و آن جهان را برتر است
گر شود چشمت بنور خویش بازقدسیان پایت ببوسند از نیاز
جوهر تو جملهٔ کروبیانچون بدیدند سجده کردند آن زمان
جهد کن تا جوهرت آید به چنگتا رهی از گیر ودار و صلح و جنگ
جوهر جان در هوس گم کردهایبا هوای نفس خود خو کردهای
دادهای بر باد عمر جاودانیک زمان آگه نهای از سرّ جان
گر شوی آگه ز جان خویشتنترک گیری این حدیث ما و من
جمله را یک رنگ بین مرد خداتا نبینی غیر او راتو جدا
دو مبین ذاتش تو ای مرد ولیتا نباشی در مقام احولی
گر تو راه عشق را مایل شوییک ره و یک قبله و یک دل شوی
ننگری از هیچ سوای مرد کاردائماً از عشق باشی بیقرار
عشق جانان جوهر جان آمده استزان سبب از خلق پنهان آمده است
هست پیدا لیک پنهان از شماکی شود خفاش را تاب ضیاء
این جهان و آن جهان با هم ببینبگذر از راه گمان میبین یقین
عشق باعشاق بین آمیختهروح اندر خاک دان آویخته
چندگویم ای پسر در من نگرتا ببینی خویش را در خود مگر
گفت پیغمبر که ما اخوان شدیمهمدگر را آینه از جان شدیم
جسم واحد خواند ما را آن زمانانبیا و اولیا را این زمان
وانمود او سر اسرار عدمآوریده درمعنی از قدم
سر حق را وانمود از لطف حقآورید از بحر معنی این سبق
راه را بنموده آن بحر صفاتا شود عارف به حق خیرالورا
عارفان زین معرفت دریافتندسالکان مرکب در این ره تاختند
طالبان در جستجوی او بدندعالمان در گفتگوی او شدند
زاهدان یک شمه از او یافتندسالها با سوختن در ساختند
عاشقان دیدند روی او عیاندستها شستند در ساعت ز جان
راه بر علم محمد(ص) آمد استاسم او محمود و احمد آمد است
راه از وی جو اگر تو رهرویتا نمانی در بلای کجروی
گر به فقرت نیست فخری چون رسولهست راهت کفر و دینت بیاصول
گر ز دنیا ور ز عقبی نگذریدر ره احمد تو هم کور و کری
راه راه اوست هم دنیا ودینسر حقست رحمة للعالمین
هر که از راه محمد راه یافتسر حق را از دل آگاه یافت
احمدآنجا بد احد ای مرد کارسر حق را با تو کردم آشکار
میم را بر دار احمد شد احدفهم کن تحقیق الله الصمد
هست این اسرار از جای دگرسر این را کی شناسد کور و کر
کور را خود از رخ زیبا چه سودگرچه داند لذت آواز عود
کور و کر از راه عقبی ماندهاندروز و شب در بند دنیا ماندهاند
راه بینا عین توحید آمد استمنزلش تجرید و تفرید آمد است
بگذر از هستی خود یکبارگیتا زوصلش برخوری یکبارگی
خودپرستی راه شیطان آمد استبت شکستن راه یزدان آمد است
بت شکن در راه حق ای مرد کارتا نباشی در قیامت شرمسار
گر ز خود نتوانی این بت را شکستکی بیاری راه وصلت را به دست