گنج

بخش ۱۸ - مطلب در سؤال راه عشق و ترغیب سالک

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۳۹ بیت
این چنین رفتند مردان راه دینرهروان حق به پیش حق یقین
شیرمردان مرکب خود رانده‌انداندر این ره چون خسان کی مانده‌اند
مرد عشقی گر تو تن در راه کنور نه بنشین دست و تن کوتاه کن
شیرمردی باید این راه شگرفتاکند غواصی این بحر ژرف
نیست کار بددلان این کار عشقاین کسی داند که هست آگاه عشق
کار پیرانست و مردان یقیندرگذشتن هم ز کفر و هم ز دین
من در این اندیشه بودم سالهازان سبب معلوم کردم حال‌ها
هیچکس زین ره نشانی واندادآنکه او دادست خط برجان نهاد
هیچکس از حال خود واقف نیندجمله سرگردان این دنیا درند
ای دریغا عمر رفت و وصل نهوی دریغا فرع رفت و اصل نه
ای دریغا در خودی وامانده‌املاجرم در این بلا در مانده‌ام
ای دریغا نفس شومم ره نبردوز حریم وصل جانان برنخورد
ای دریغا خرقه و سجاده‌هاسنتی مانده به ما این دردها
ای دریغا رنگشان و حالشانکاین زمان بگرفته‌اند این ناکسان
ای دریغا صحبت مردان مردخود ندیدیم و بمردیم ما به درد
ای دریغا شاهبازان و شهانهر یکی در راه دین صدر جهان
ای دریغا پیشوایان یقینراه رفتند و بماندیم و چنین
ای دریغا عارفان با صفارفتن ایشان ما بماندیم از قفا
ایدریغا صوفیان با صفارفتن ایشان و بماندیم از جفا
ای دریغا سالکان راه بینراه رفتند و نبد ما را یقین
ای دریغا عاشقان با ادبمحو در تجرید و مائیم خشک لب
ای دریغا زاهدان با نیازجمله در راهند و ما افتاده باز
ای دریغا عالمان با عملشد یقینشان حاصل ما در خلل
ای دریغا رهروان لامکانجمله در سیرند و مادر خاکدان
ای دریغا راه تحقیق و عیانعارفان دیدند و ما نادیدگان
ای دریغا نفس ما در معصیتخو بکرد است و ندید او معرفت
گر تو نفس خویش را فرمانبریصد هزاران تیر از خذلان خوری
هر صفت کز نفس می‌آید پدیداندر آن عالم بتو خواهد رسید
ور ترا علم و عمل باشد صفتباز بینی اندر آن جا معرفت
ور دراینجا باشدت وحدت صفاتاندر آنجا پیشت آید نور ذات
ور در اینجا جهل و نادانی بوداندر آن عالم پشیمانی بود
ور در این عالم بود کبر ونفاقاندر آن عالم شوی عاصی و عاق
ور در این عالم بود از بخل و کیناندرآن عالم شوی خار و حزین
ور ترا اینجا بود زرق و فریباندر آن عالم بمانی در حجیب
آتش دوزخ حجاب راه داناین سخن را از دل آگاه دان
هر که اینجا او زوصل یار ماندتو یقین میدان که اندر نار ماند
هرکه او اینجا رخ جانان ندیدباشد آنجا کور و حیران و پلید
هرکه اینجا از وجود خود نموداندر آنجا آتش سوزان ربود
هرکه او خود را فنای کل نساختاندر آنجا او بقای کل نیافت