گنج

بخش ۱۹ - المقالة سراج وهاج شیخ منصور حلاج قدس سره و شرح شهادت آن بزرگوار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۴۸ بیت
بود منصور ای عجب شوریده حالدر ره تحقیق او را صد کمال
حال او حال عجب بود ای پسرنی چو حال این خسان بی‌خبر
از رموز سر حق ره برده بودنی چو ما و تو رهی گم کرده بود
از شراب وصل حق نوشیده بوددائماً از شوق حق جوشیده بود
راه توحید حقیقی رفته بودلاجرم از جسم کلی مرده بود
او یقین خویش حاصل کرده بوددر یقینش خویش واصل کرده بود
راه در گنج معانی برده بودنه که همچون ما و تو در پرده بود
عاشق صادق بد آن بحر صفاعارف فارغ بد آن کان وفا
در علوم دین وقوفی داشت اوهیچ علمی را فرو نگذاشت او
عالمان از علم اودرمانده بودعارفان از عشق او وامانده بود
سالکان بودند شیران کریمجمله پیچیدند سر اندر گلیم
عاشقان از عشق او حیران شدندهر دم از نوع دگر بریان شدند
صادقان از صدق او خون جگرسالها خوردند کس را نه خبر
زاهدان از زهد او رسوا شدندهم ز حال زهد او شیدا شدند
حال او حال عجب بود ای فقیربد به معنی و به صورت بی‌نظیر
بود پنجه سال او اسرار پوشناگهان از وی برآمد صد خروش
گفت انا الحق سرخود پیدا بکردجمله بغدادش پر از غوغا بکرد
اهل تقلید آن زمان برخواستنداز برای خویش فتوا خواستند
سیصد وهفتاد کس تقلیدیانجمله بر کاغذ نوشتند آن زمان
وین زمان حلاج کافر گشته استاز طریق دین ما برگشته است
تا بگردد او از این کفر عیانورنه خونش را بریزیم این زمان
جملهٔ بغداد پرغوغا شدهاو بگفت خویش در سودا شده
بعد از آن نزد خلیفه آمدندکام خود را از خلیفه بستدند
وانموده حالت منصور راصاحب سر آن شه سیفور را
چون خلیفه واقف اسرار شددر دل او صدهزاران خار شد
زانکه دایم او محب او بدیکام خود از گفتهٔ او بستدی
صد کتاب از گفتهٔ اوخوانده بودسر مخفی زوبجان بخریده بود
خود از این سرش عوام قلبتانمنع نتوانست کردن آن زمان
پس بفرمود او که در زندان برندبو که باز آید از این آن مستمند
من همی دانم که او مرد خداستفارغ از کفر ونفاق و از هواست
بعد از آن منصور در زندان نشستبد در آن زندان قومی پای بست
چارصد تن بد در آن زندان ببندخود در آنجا رفت شیخ هوشمند
شب درآمد گفت ای زندانیاناندر این زندان چرائید این زمان
جمله واگفتند حال یکدگرکز چه افتادیم ما در این خطر
بعد از آن منصور گفت ای مردمانجمله را آزاد کردم این زمان
آن کسان گفتند ما در بند سختکی توانیم رفت زینجا نیکبخت
شیخ آندم دست را افشاند زودجملگی را بندها افتاد زود
بعد از آن گفتند درها بسته‌اندما در اینجا خوار و زار و مستمند
چون رویم ای پیشوای سالکانزانکه در بسته است ماهم هالکان
پس اشارت کرد آن مرد صفارخنه‌ها شد اندر آن دیوارها
چارصد رخنه بشد آندم پدیدهر یکی از رخنهٔ بیرون دوید
چونکه زندانبان بدید آن حال و کارپیشش آمد آنگهی بگریست زار
دست و پای شیخ را او بوسه دادوانگهی سر در کف پایش نهاد
گفت ای شیخ بزرگ خورده دانخیز و رو تو نیز همچون دیگران
گفت من آگه شدم از سر کارمن نخواهم رفت جز در پای دار
تا که جمله سالکان آگه شونداز طریق عشق حق رهبر شوند
بعد از آنش گفت برخیز و بروتا که یک دم با خود آیم از گرو
چونکه زندانبان برفت آن مرد دیندر مناجات آمد آن مرد یقین