گنج

بخش ۱۷ - و منه فی المناجات

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۵۸ بیت
من ترا بینم ترا دانم تراخود ترا کی غیر بینم جان مرا
چون جز از تو نیست اندر دو جهانلاجرم غیری نباشد در میان
اولین و آخرینی ای احدظاهرین و باطنینی بی عدد
این جهان و آن جهانی در نهانآشکارا و نهانی در عیان
هم عیان و خفیه و هر دو توئیهم برون و هم درون هر دو توئی
در ازل بودی و باشی همچنانتا ابد هستی و باشی همچنان
ای ز تو پیدا شده کون و مکانای ز تو پیدا شده جان روان
ای ز تو عالم پر از غوغا شدهجان پاکان در رهت یغما شده
ای ز تو چرخ و فلک گردان شدهصدهزاران دل ز تو حیران شده
ای ز وصلت کار ما زار آمدههمچو ابراهیم در نار آمده
ای ز وصلت جان ما حیران شدههمچو اسماعیل حق قربان شده
ای ز وصلت جان ما گریان شدههمچو یوسف در تک زندان شده
ای ز وصلت عاشقان اندر فغانهمچو موسی از جواب لن تران
ای ز وصلت زاهدان در تهنیتهمچو داود نبی در تعزیت
ای ز وصلت عالم اندر گیر ودارهمچو عیسی آمده در پای دار
ای ز وصلت خانه‌ها تاراج یافتتا محمد یک شبی معراج یافت
ای ز وصلت آسمان گردان شدهاندر این دریای بی‌پایان شده
ای ز وصلت کوکبان اندر طلبمی نیاسایند هرگز از تعب
ای ز وصلت ماه تن بگداختههرمه از حیرت سپر انداخته
ای ز وصلت آفتاب اندر سماغلط غلطان می‌رود نه سر نه پا
ای ز وصلت آب از خون جگرهر زمان سر از دگر ره کرده در
ای ز وصلت آب درکار آمدههر زمان لونی پدیدار آمده
ای ز وصلت باد بیداد آمدهاندر این درگه به فریاد آمده
ای ز وصلت آتش از غم سوختهچشمهٔ سرخش سیاهی دوخته
ای ز وصلت بحر در جوش آمدهآنگهی زین راز خاموش آمده
ای ز وصلت قطره باران آمدهدر تک دریا ودرکان آمده
ای ز وصلت ماهیان در زیر آبجمله خاموشند در جویان صواب
ای ز وصلت مرغکان اندر هواجان خود را صید کرده از قضا
ای ز وصلت جمله اشیاء را ز بودهر یکی را در لباسی وانمود
ای ز وصلت گشته لقمان بیخبراز وجود خویش کلی شد بدر
ای ز وصلت گشته لقمان بیقرارجان من برگیر درحق سر برآر
ای ز وصلت گشته لقمان غرق خونهر زمان در خاک افتد سر نگون
ای ز وصلت گشته لقمان سوختهجبهٔ از عشق تو بر دوخته
ای ز وصلت گشته لقمان باوصالمحو گشته در جمال ذوالجلال
ای ز وصلت گشته لقمان در فنادر فنا رفته بدرگاه بقا
ای ز وصلت هر زمان حیران شدهوز تحیر نیز سرگردان شده
ای ز وصلت غرق توحید آمدهلاجرم در عین تحقیق آمده
ای ز وصلت عارفان مطلق شدهعارفی رفته تمامی حق شده
من توام تو خود منی چند از دوئیهم منی برخیزد اینجا هم توئی
چون یکی یکی بود نبود دوئیمحو گشتم در تو و گم شد دوئی
چونکه لقمان فارغ آمد از دعاپیش او شد بایزید با صفا
پس سلامش کرد دست او بدستیک زمان بگرفت و پیش او نشست
گفت ای مرد خدای کار گرصاحب سرّی و مردی دیده‌ور
تو کمال خویش حاصل کردهٔبس ریاضتهای مشکل بردهٔ
نور تو از روی تو آمد پدیدآنچه تودیدی کسی دیگر ندید
صادقم از حال تو آگاه کردزان ز بغداد آمدم آزاد وفرد
پوستین را آن امام پاک دیناز برای تو فرستاده یقین
پوستین را این زمان درپوش تودر ره توحید سر را نوش تو
این وصیت را بجا آور کنونزانکه هستی مرد کار و ذوفنون
در زمان پوشید شیخ آن پوستینآن ولی بر حق و مرد یقین
آن زمان استاد آنجا در نمازآن شفیع پاکباز پر نیاز
حیرت آمد آن زمان بر وی مگراز وجود خود به کلی شد بدر
هفت شبانه‌روز سلطان بایزیدبود پیشش آنچنان حالت بدید
شیخ همچون واله و شیدا شدهاز وجود خویش ناپروا شده
بعد از آن سلطان برفت وآن همامهمچنان استاده بود اندر قیام
قرب چل سال همچنان ایستاده بودبس عجائب حالتی افتاده بود
چونکه باز آمد به حال خویشتناندر آن حالت نه وی بود ونه تن
از خودی خویش یکتا رفته بودکی چه ما و تو درون پرده بود