گنج

بخش ۱۳ - شرحی از حکایت سلطان محمود با شیخ لقمان سرخسی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۱۳۴ بیت
بود سلطانی ورا محمود نامهم بوقتش بود عالم بانظام
عادل بر حق بد آن سلطان دینبت شکن در سومنات و هند و چین
عمر خود اندر غزا بگذاشتهکام خود را از غذا برداشته
سالها درجنگ کفار لعینبود او کی خسرو روی زمین
این جهان آراسته از عدل و دادآن فریدون زمان چون کیقباد
صدهزاران بت پرست غلمان شدهملک توران هم از او ویران شده
بتکده از تیغ او زیر و زبرچه به چین و چه به هند و چه بکر
غلغلی افتاده از وی در جهانقیصران عصر را نبود چنان
شهرهای منکران کرده خرابکافران را دل شده ازوی کباب
روز و شب در طاعت جبار بوددشمن کیش و بت و زنار بود
دیرها کرده خراب اندر جهاناز برای دین احمد(ص) آن زمان
در طریق دین احمد فرد بودصادق دین بود صاحب درد بود
دائماً در راه حق کوشیده بوداو شراب از دین حق نوشیده بود
صوفی صادق بر آن شاه جهانصادق و عاشق بد آن فخر زمان
جان او پرگوهر توحید بوداز ره تحقیق بی‌تقلید بود
دائماً در ذکر و فکر و معرفتحاصل او بود در دین این صفت
شرع احمد را به جان کرده قبولراه شرع او گرفته از اصول
دائماً در عدل و در داد آمدهمؤمنان جمله از او شاد آمده
خلق عالم از سخای وی همیبود خوشدل زان نبد یکدم غمی
دائماً جویان مردان خدادشمن نفس بد و کبر و هوا
شب شدی از خانه بیرون آمدیدر طلب چون مست و مجنون آمدی
یک شبی در علم دین تکرار کردعشق حق اندر دل او کار کرد
سر برهنه پا برهنه شد بروننی برسمی هر زمان آن ذوفنون
ناگهی افتاد در ویرانهٔدید آنجا بیدلی دیوانهٔ
پس سلامش کرد و گفت ای پیر راهحاجتی دارم بدرگاه اله
حاجت ما را بخواه ازکردگاردر تو می‌بینم که هستی مرد کار
پس زبان بگشاد پیر بی‌قرارگفت ای محمود از حق شرم دار
ملک و مال و تخت خواهی در جهانکی شوی تو از گروه صوفیان
با غلامان لطیف و تخت زرکی شوی از راه معنی با خبر
با سپاه و لشکر و طبل و علمکی رسی در خوان وصل ذوالکرم
باخواتین و ظریف و خان و مانکی رسی در زمرهٔ صاحبدلان
با دواج و تاج و شمشیر و کمرکی شوی در معرفت صاحب نظر
با سرا و ملک و کشت و کار و بارکی شوی در راه عرفان مردکار
با سلاح و اسب و با گنج و گهرکی رسی در وصل حق ای بی‌بصر
با سواران دلیر و کر و فرکی رسی در راه مردان ای پسر
باحکیمان و ندیمان جهانکی رسی اندر طریق عاشقان
با مراد نفس خود خو کردهٔلاجرم در صد هزاران پردهٔ
صدهزاران پرده اندر پیش و پس کی ترا بوئی رسد ای هیچکس
پرده‌ها را اول از خود دور کنو آنگهی برخیز و ره پر نور کن
رو زِ نور عشق شمعی بر فروزپرده‌ها با آتش دردت بسوز
چون بسوزی پرده‌ها را ای قبادآن زمان گردی ز وصل مارشاد
چون ترا پیدا شود آن بحر نورهر دو عالم در دلت گردد نفور
پادشاهی و بزرگی و جهانمختصر گردد به پیشت آن زمان
این سپاه و کشور وملک وحشمدر نیابد پیش چشمت یک غنم
این غلامان ظریف و ماهرویجمله را بینی خسیس و زشت روی
این سرا و باغ چون زندان شودسود این عالم ترا خسران شود
این زر و املاک و گنج بیشمارجملگی پیش تو گردد همچو مار
این کلاه و این قبا و این کمرجمله در پیش تو گردد مختصر
این کنیزان را که می‌بینی به نازجمله در پیشت نماند چون پیاز
از هوای این جهان بیرون شویبر طریق عاشقان مجنون شوی
ترک گیری لذت دنیا به کلپس برون آئی تو از پندار و ذل
در ره معشوق خود صادق شویآن زمان در عشق او لایق شوی
سر بسر تو درد گردی ای جوانچون نماند غیر رستی از میان
محو گردی فانی مطلق شویوانگهی در عشق مستغرق شوی
چون نماند از وجود تو اثرآن زمان از راه حق یابی خبر
چون ز خود فانی شوی باقی شویآن زمان عین خدا دانی شوی
وارهی از ننگ و نام خویشتنبیشکی گردی تو آن دم بت شکن
بت چو بشکستی شود گنجت عیانبرخوری از گنج وصل جاودان
بت چو بشکستی حجاب از پیشرفتعشق آمد راه دین و کیش رفت
بت چو بشکستی شوی مرد خداوارهی تو از طریق ماجرا
بت چو بشکستی برستی زینجهانمی‌خرامی در جهان جاودان
بت چو بشکستی ببر زین خاکدانسیر می‌کن در فضای لامکان
بت چو بشکستی بمنزلگه رسیهم بقرب حضرت الله رسی
بت شکستی همچو ابراهیم حقچون ز همراهان خود گیری سبق
چونکه ابراهیم یکتا گشت و فردزان سبب بتها شکست آن نیک مرد
این جهان پرهوس بتخانه دانهمچو ابراهیم بشکن بت عیان
چون علی بت نیز در کعبه شکنتا به‌بینی تو جهان ذوالمنن
کعبه را تو دل بدان ای با بصرتا شوی از راه معنی با خبر
این خیال با هوس را بت بدانبشکن این بتها و رو در لامکان
چونکه محمود این سخنهای بلندبشنوید از وی برونشد مستمند
آتشی در جان او افتاد سختوارهید از ننگ و نام و تاج و تخت
گفت ای پیر شریف پیشواوی حبیب مصطفی و مرتضی
ای تو سلطان همه عالم یقینوی تو برهان خدای عالمین
ای تو قطب اولیا و انبیاءپیر عالم محرم خاص خدا
ای تو پیر سالکان در هر طریقرهنمای مؤمنان در هر فریق
ای تو سلطان و همه عالم حشموی تو چوپان و همه عالم غنم
ای تو سر خیل بزرگان جهانخلق عالم از وجودت بی‌نشان
ای جنید وقت و شبلی زمانبا یزید بر مزید خورده دان
ای تو پیر راهرو در معرفتذات تو برتر ز وصف است و صفت
ای تو مرد عشق وحدت آمدهاز ره معنی بعزت آمده
ای تو مرد پاکباز با صفاصادقان را رهنما و پیشوا
ای تو حکمت از خدا آموختهحکمتی هر دو جهان را سوخته
ای تو توحید خدا کرده بیاناز ره توحید داده صدنشان
ای ترا علم لدنی داده حقدر علوم مصطفی خوانده سبق
ای تو فخر پیشوایان جهاندر تو گنجی بینهایت این زمان
ای توسالار سلوک عاشقانوی تو غمخوار دل صاحب دلان
ای کمر بسته تو در ره مردوارهمچو منصور آمده در پای دار
ای چو ابراهیم ادهم کهنه‌پوشهمچو بصری بادهٔ حق کرده نوش
در ره حق وحدت کل یافتهعاشقان حق ز تو مل یافته
از خودی خود به کل فانی شدهدر بقای حق به حق باقی شده
در مقام ترک و تجرید آمدهدر رموز عین توحید آمده
بر سریر سلطنت سلطان شدهوانگهی در عالم عرفان شده
صوفیان طالبان با وفااز تو یابند هر زمان صدق وصفا
هر دو عالم در وجودت قطرهٔعرش و کرسی پیش جودت ذرهٔ
هشت جنت سوخته از هیبتتهفت دوزخ یخ شده از حیرتت
این جهان و آن جهان خواهان توامشبی من آمدم مهمان تو
اکرم الضیف است بر قول رسولامشبی ما را بلطفت کن قبول
گفت اهلا مرحباً شاه آمدیدر ره عشاق همراه آمدی
بعد از آن سلطان بگفتش ای هماماز کجائی و مرا بر گوی نام
گفت لقمان سرخسی نام ما استگنج وحدت در دل ویران ما است
گفت سلطان که مرا معلوم بودکه تو لقمانی باسم ای بحر جود
لیک ترسیدم ز وقتت پیر راهزان نگفتم نام تو این جایگاه
حمدلله که بدیدم روی شیخآمدم ناخوانده من هم سوی شیخ
شیخ آنجا آمد و ما بیخبراز قدوم شیخ بینا شد نظر
بعد از آنش گفت چون رای اوفتادشیخ اینجا آمد و گشتیم شاد
شیخ گفتش بود مردی بیقراربود در عشق خدای کامکار
از ره توحید برخوردار بودصاحب سر بود و مرد کار بود
روز و شب در گریه و در آه بودمحرم حق بود و پیر راه بود
از طریق عشق در راه ادبدائماً بود آن محقق در طلب
صوفی صادق بد آن مرد یقینکامل ناطق بد آن دریای دین
عاشق صادق بد آن مرد خداواله و شیدا بد آن پیر صفا
ترک و تجرید بغایت داشت اودر ره معنی سعادت داشت او
در ره توحید حق پاک آمدهدر ره تجرید چالاک آمده
بحر عرفان بود آن مرد خداسر یزدان بود و گنج بی‌بها
سر الا الله را دریافتهلی مع الله را به جان بشتافته
بود کنزاً گفت کنزاً هم به خودمحو گشته پیش او هر نیک و بد
لیس فی جبة روایت کرده اوهر زمان از بود خود در شستشو
کوس سبحانی زده هر دم روانآن محیط بیکران گنج روان
او اناالحق آشکارا گفته بوددُرّ این اسرار را او سفته بود
دی برفت از داردنیا آن فقیرآن به معنی بس بزرگ و بی‌نظیر
آمدم من از سرخس اینجایگاهاز برای آن ولی و مرد راه
اندر اینجا بد ملازم او مدامدائماً از وصل حق اوشاد کام
من دراینجا آمدم شوریده حالدیدم او را رسته کل از قیل و قال
سر بحسرة بر نهاده رو بحقدو ملک در پیش او بادو طبق
یک ملک ابریق از لؤلؤ پر آببود در دست دگر مشکو گلاب
و آندگر یک حله را میداد سازاز برای آن حبیب پاکباز
چون بدان آبش بشستن آن ملکهم در آن حله که آورد از فلک
بعد از آن روحانیان آسمانجمع گشتند اندر آنجا آن زمان
پس مرا در پیش کردند از نیازتا که بگذاریم ما بروی نماز
بعد از آن صندوق سبزش آن زماندر نهادند و ببردند آسمان
آن بزرگی که در آن صندوق رفتهم بدان صندوق در عیوق رفت
ای برادر یک زمانی هوش دارقصهٔ مردان حق را گوش دار
هر که او در کار حق برکار بودلاجرم از عشق برخوردار بود
هرکه عمر خویش را ایثار کردهر دو عالم را فدای یار کرد