گنج

بخش ۱۴ - مطلب در صفت عشاق الهی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۵۵ بیت
جملهٔ مردان زخود فانی شدنددر بقای حق بحق باقی شدند
نفس خود را در ریاضت داشتنداز خدای خود سعادت داشتند
یک زمان نه خواب کردند و نه خوردبوده‌اند از خلقهم آزاد و فرد
ترک لذات جهان کردی به کلاین جهان را دیده اندر عین ذُل
از مراد نفس خود برخواستندهر دوعالم را به کل درباختند
در ره توحید حق پاک آمدندد رره تجرید چالاک آمدید
سالها بودند اندر انتظارتا که واصل گشته‌اند با جان نثار
هم شدم در راه حذ بسیار گویزان ندیدم در جهان اسرار جوی
ای دریغا سر اسرار جهانما بگفتیم و ندانستند خسان
هر که در پندار نفس خویش ماندکی تواند حرف این اسرار خواند
هر که او یک دم سزای نفس دادصد در رحمت بروی خود گشاد
سالکان نه خواب کردند و نه خورددر ره معنی شدند آزاد و فرد
رستمان در راه رفتند ای پسراین خران در شیب کاهند خیره سر
در پی آب و علف در مانده‌انداز هزاران گنج معنی مانده‌اند
چند گویم چون شما را درد نیستدر چنین راهی که دیدم مرد نیست
هیچکس را از رموزم شد خبرباشد از چشم خسان پنهان مگر
خود نشان عارفان شد بی‌نشانزین سبب پنهان شدند از چشمشان
تا تو هستی در وجود ای محترمکی خبر یابی ز دریای عدم
محو شو از خویشتن کلی ببرتا برآری از یکی دریا تو دُر
در عدم بحر قدم یابی عیاناز قدم بینی جمال جان عیان
این عدم دریا و دُر اندریم استجهد کن تا دُر زنم آری بدست
والذین جاهدوا حق گفت از آنتا که در کار آوری این جسم وجان
جسم را شبها بدار اندر قیامتا از آن معنی شوی مرد تمام
تا بدارش دو رکوع و در سجودکل تو فانی شو ز بحر این وجود
بعد از آن جان را بفکروذکردارتا برآید دُر ز بحر بی‌کنار
چون دُر تو حاصل آمد از عدموآن زمان آتش زنی ددبیش وکم
این در اینجا عشقدان ای بیخبربیشکی آتش زند در خشک و تر
چونکه عشق آمد پدید ای مرد کارنه همی دیار ماند و نه دیار
نه سلوک ونه اصول و نه فروعنه ره تقوی نه زهد ونه ورع
نه زمان و نه مکان و نه عروجنه سما ونه نجوم و نه بروج
نه بیان و نه گمان و نه یقیننه بد ونه نیک ونه کفر و نه دین
نه ره تقلید ونه قال و مقالکل بود توحید در معنی حال
نه ره طامات نه زرق و فریبنه بلند و پست و نه بالا نه شیب
نه ره سالوس و دلق و نام وننگنه سر کبر و نه خشنود و نه جنگ
نه ره پندار و کبر و معصیتنه ره طامات وذکر ومعرفت
نه قبول خلق نه رد کسانمحو گشته این جهان و آن جهان
آتش عشقش ز جان افروختههر زمانی صد جهانی سوخته
هر که آتش در درون مافکندراز ما را از درون بیرون فکند
عشق ما را خود از این تن برکشیدحاصل ما خود ز تن عشقش کشید
عشق سر حق بما پیدا نمودکار ما را عشق زیبا برگشود
عشق ما را برد اندر لامکانعشق ما را راه داد از بحر جان
عشق ما را از خودی بیزار کردآتش اندر خرقه و زنار کرد
عشق جانان در دل ما کار کردجان ما شایستهٔ دیدار کرد
عشق آمد سالکان حیران شدنددر سلوک خویش سرگردان شدند
عشق آمد ذاکران در ماندنداز حدیث ذکر خود واماندند
عشق آمد ذاکران بیخودشدنداز تفکر هر زمان بیخود شدند
عشق آمد عارفان محو آمدندوز ره عشاق در صحو آمدند
عشق آمد کرد دکانها خرابای بسا کس را که دلها شد کباب
عشق آمد نام وننگ ما بسوختخرقهٔ ناموس و رنگ ما بسوخت
عشق آمد ذکر این آیات کردشه رخی زد این جهان را مات کرد
عشق آمد با هزاران های و هویهای را برگیر آنگه باش هوی
عشق آمد گفت الله شد عیانمی‌کند عشق این سخنها را بیان
عشق چون راز اناالحق وا نموداز زبانش سودها پیدا نمود
چند گویم هر چه بینی درجهانسر بسر آن را تو سر عشقدان
عشق چون مشاطهٔ عشاق بودصد هزاران دل از او پر داغ بود