بخش ۵ - غزل
من نمیدانم چه نیکو دلبرمکز لطیفی در زر و در زیورم
نیستم عاشق چرا هر صبحدمپیرهن را تا بدامن میدرم
دوست میدارند مردم روی مندل از ایشان من بدین رو میبرم
کس چه میماند بمن از شاهدانبر سر خوبان از این روشنترم
آنچه درخوبیست دارم ای عزیزدر لطافت غیرت ماه و خورم
چونکه بر رویم سحرگه میفتداز طراوت لاجرم زیباترم
دست بر دستم برند از گلستانزانکه خندان روی و نازک پیکرم
چون صبا بشنید آن گفتار اوکرد تحسین بر چنان اشعار او