بخش ۴ - بردن صبا نامۀ بلبل پیش گل وعاشق شدن او
پس صبا این بیتها بر لوح دلنقش کرد و گفت خود را العجل
چون صبا نزدیک گل آمد زراهدید گل در گلستان همچو ماه
دید گل در گلستان سرفرازخوش نشسته از سر تمکین و ناز
دید گل را در چمن چون خسرویمه زرخسار لطیفش پرتوی
گل بدو گفتا کجا بودی بگویآنچه میباید ترا از من بجوی
گفت عزم آمدن کردم برتتا بهبینم دست و پا و هم سرت
مرغکی آمد بر من بس حقیربرکشیده نغمههای دلپذیر
داستانی چند پیش من بخواندو از غم دل چند حرفی باز راند
رحمتی بر جان غمگینم نهاددست من بوسید و در پایم فتاد
گفت چون نزدیک آن زیبا رسیپیش آن مه پارهٔ رعنا رسی
باخودش یک لحظه صاحب راز کنآنگهی شعرمرا آغاز کن
گر اجازت میدهی تا این زمانگفتهٔ او پیش تو خوانم روان
ور نمیدانی که او را نام چیستگفت میدانم تو یک ساعت بایست
من چنان دانم که بلبل نام اوستوصل رویم آرزو و کام اوست
عاشق روی من است آن بی وفابینوائی خرقه پوش و بس گدا
بارها آمد میان گلستانعرض ما را برد آن بیخان و مان
چون مرا از گلستان بردند اسیردر پی احوال شد آن فقیر
گرد بستان و گلستان برنگشتتخم پیمان و وفاداری نکشت
گر نبودی عاشقی او مجازبعد من بودی بر آن آیین و ساز
مردمی باید در این راه نخستباشد اندر عشق ورزیدن درست
او مرا رسوا کند در هر مقامکی برد او در ره معنی تمام
چون من از کتم عدم باز آمدمهر زمان زیبا و با ساز آمدم
اینکه او بازآمده است ای بیوفابرد مغز من از آن تندی چرا
حالیا آن شعر اورا در نهاننرم نرمی پیش ما جمله بخوان
تا نگردد باغبان واقف ازینور نه خون او بریزد بر زمین
چون صبا بر خواند آن بیت سه چارکرد اندیشه در آن باب آن فکار
گفت این پوشیده باید داشتنتخم پنهانی بباید کاشتن
تا نماز شام این گفت و شنیدبود گل را با صبا تا شب رسید
گل صبوحی کرد اندر گلستانشد منور گلستان در بوستان
چون به گلزار آمد و خرم نشسترونق گلهای بستان را شکست
چون بسی در خوبروئی ناز کرداین غزل در مدح خود آغاز کرد