بخش ۳ - غزل
ای سرو سردار خوبان جهانالامان از دست عشقت الامان
سخت زارم در فراق روی تورحمتی کن بر من ای جان جهان
گر تو جان خواهی روان بخشم ترازانکه تو جانی و من زنده بجان
صبر بی رویت ندارم یک نفسطاقت هجرت ندارم یک زمان
گر بگریم بر غمت بر من مخندور برآیم بر سر کویت مران
من ز تو پر خار حسرت ماندهاماو ز من فارغ میان گلستان
آخر از بهر خدا در ما نگرتا بکی باشم ز عشقت در فغان
این غزل چون خواند بر باد صباکرد تحسینش صبای با صفا