گنج

بخش ۱۴ - پشیمان شدن بلبل از عمر ضایع و در غفلت گذراندن

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۱۸ بیت
گفت بلبل و ای ازین جان باختنخویش را اندر بلا انداختن
ای گل نوخاسته باری بیاتا به بینی حال مسکین مرا
تا به بینی حال این بیچاره راعاشق دل دادهٔ غمخواره را
من نمی‌دانم چه سازم در فراقزانکه می‌سوزم ز تاب اشتیاق
اشک ما چون خون همی آید روانبر رخ زرد من مسکین دوان
شب همه شب تا سحر از نالشمروز روشن می‌دهد شب فالشم
کس نمی‌پرسد ز من حال تو چیستاین همه فریاد و سوزش بهر کیست
محرمی باید که همرازم شودساز او مانندهٔ سازم شود
ناز عشق خود بگویم چند حرفکز برای چه بکردم عمر صرف
کس نه بیند ناله و سوز مراتا نه بیند همچو شب روز مرا
چند گویم با دل مسکین خودصبر کن با دل بده تسکین خود
این نصیحت نزد تو چون ماجراستپند من درگوش او باد هواست
چون کنم دل را بصحرا افکنمچند ازین خود را بغوغا افکنم
عاشقی ورزیده‌ام من سالهااین زمان دارم از این اقوالها
کس ندارم تا بپرسد حال منشمهٔ برگوید از احوال من
آه و فریاد از چنین کردار خویشبازگشتم دور از پرکار خویش
من چنین بی‌خویشتن بنشسته‌امعقد جان و تن ز هم بگسسته‌ام
از که نالم زانکه من این کرده‌امخویشتن را خویشتن آزرده‌ام