بخش ۱۳ - آوردن باد صبا مژدۀ بلبل از گل و بر سر پیمان آمدن او
گفت با بلبل که شادی کن کنونزانکه دولت مر ترا شد رهنمون
چون بسی گفتیم از دستان توگل بیامد بر سر پیمان تو
بعد ازین شکرانه میباید مرازانکه کردم درد جانت را دوا
گفت معشوقت که از رفته مگویهرچه ماگفتمم از گفته مگوی
کز برای عذر تو گفتم غزلاز صبا بشنو که دارد در بغل
کرد آغاز آن سخن را کارسازآن سخنهائی که گفته بد براز
سر بسر تفسیر کن در پیش اوتیرها انداخت پر از کیش او
کانتظارت میکشد برخیز زودتا بمیرد هر که باشد از حسود
مرهمی کن با من دلداده مردگر همی خواهن خلاصی دل ز درد
گفت بلبل ای برادر راست گویتا در اندازم بپایت سر چو گوی
زانکه او شاهیست با خیل و حشمپیش او مانند من صد کالعدم
بارها رفتم براهش در حضورتا رسد از پرتو رویش چه نور
نالههای صبح آخر کار کردبر دل و جان فتنهٔ بسیار کرد
هیچ روزی یاد این غمگین نکردگوش بر آواز این مسکین نکرد
گر مرا باور بود از خواندنشبا تو گویم سعی کن آوردنش
گر بدانم یک دلست با من بجانبر سرش بازم من این جان را روان
کس چه میداند که آن عیار چیستخندهٔ او صبحدم از بهر کیست
تا به دام خود درآرد خاطریخون کند جان و دل هر ناظری
ناله از طنازی او دل بداغارغوان خون در جگر در صحن باغ
سنبل سیراب ازو با داغ و دردشنبلید از جور او رخسار زرد
طوطی سازنده قمری پیش اوهست در شهر مطوق خویش او
این همه گویندگان دارد ندیمکی کند باد من مرد سلیم
من نه آنم کو مرا بازی دهدچون مرا در دام آرد واجهد
من ازین بازی بسی دیدم ز دهرشهد شیرین را شناسایم ز زهر
نیر میگوئی بیا با من به راهکانتظارت میکشد گلچهره ماه
من بقول او نیایم پیش اوزانکه من هستم قوی دلریش او
راست میگوئی نشان او بیارتا کنم پیش نشانش جان نثار
گر نشان او بیاری بشنومبر چنین کردار تو من بگردوم
چون صبا بشنید از جا برجهیداز فرح آمد در آن گفت و شنید