گنج

بخش ۱۵ - شکایت گل از بلبل به پیش باد صبا و عشق او بغیر

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۴۱ بیت
باز برگفتار بلبل شد نسیمهمچو شبنم باز بر گل شد نسیم
گل صبا را گفت بلبل بیوفاستپیش ما آوردنش عین خطاست
مدتی با ارغوان می‌باخت عشقروز چندی یاسمن پرداخت عشق
خواهرم را آنکه نرگس نام اوستعاشق او بود کین خوب و نکوست
هیچ گل در بوستان از وی نرستکو نگفتش عشق او دارم بدست
یار هرجائی نمی‌آید بکارترک او کردم تو دست از من بدار
هر که با او باش و جاهل دم زندعرض خود بر باد بدنامی دهد
گفته بودندم سبکباری مکنبا کسان بد سیر یاری مکن
ورنه بلبل کیست کو خواهد نشانتا بیاید نزد من درگلستان
این زمان آمد مرا این حال پیشاز که نالم چون زدم بر خویش نیش
بعد ازین پیشم سخن ازوی مگویپیش او از بهر من دیگر مپوی
گر ترا دردی بود در ره مقیمور ترا در عشق شد قلب سلیم
با گروه مختلف همدم مشوپیش هر نامحرمی محرم مشو
خیز ای عطار یکتا شو به عشقدر جمال عقل بینا شو به عشق
در ره او محرم اسرار باشواقف سر دل عطار باش
چون شنید این نکته‌ها باد صباگفت ای فرخ رخ زیبا لقا
هرچه گفتی هست او زان بیشترلیک می‌ترسم که هنگام سحر
ناله‌ها پیش خدای خود کندو از برای تو دعای بد کند
شادمانی تو و آخر در گذاربر هدف آید خدنگ جان شکار
هر که او شب خیز باشد صبحگاهحق نگرداند دعای او تباه
خاصه چون او مرغکی شیرین نفسخلق را بر داستان او هوس
زنده دل مرغیست کو شب تا بروزدر میان باغ می‌نالد بسوز
پادشاهان را هوای صحبتشهست و می‌دارند دایم حرمتش
عاشق خود را بخوان و خوش بگوینیک اندیشان خود را بدمگوی
ور بخواهی پیش تو باشد بپایآن چنان گویندهٔ دستان سرای
در چمن جائی دهم او را مقامتا بنالد خوش در آنجا او مدام
گشت راضی گل بدین گفتارهاگفت باید کردنت این کارها
لیک شرطی هست آن باوی بگویتا نگرداند ز ما من بعد روی
از گل رخسار ما برگی ببرنزد آن دیوانهٔ شوریده سر
کین نشان میر خوبانست بیابی بهانه صبحدم نزدیک ما
چون صبا شد باز از صحن چمنبرد برگ گل از آن گل پیرهن
آن همه نالهٔ صبا از دور جایمی‌شنید و گفت هان دیگر میای
ناگهانی آن صبا آمد نهاندر گلستان از برای گل عیان
گفت آخر جای بلبل خودکی استتا به بینم منزلش چون گل کی است
چون صبا نزدیک بلبل شد پگاهدر نهانی از نشان نیک خواه
رنگ و روی برگ گل بلبل بدیدبر زمین چون مرغ کشته می‌طپید
داستانی اندر این معنی بخواندهر غمی کان بود از دل باز راند
برگرفت آن برگ گل را بوسه داددر قدمهای صبا لختی فتاد
کی صبا بی تو مبادا بوستانو از نسیمت تازه باداگلستان
شد یقینم از سر صدق و صفاآمدی این بار پیشم ای صبا
بعد از این میآیم و جان می‌دهمجان خود از بهر جانان میدهم