گنج

بخش ۶۷ - باز رفتن بسر قصّه

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۹۵ بیت
الا ای پیک راه بی نهایتسلوکت را نه حدّست و نه غایت
چو راه بی نهایت پیش داریچرا دل بر مقام خویش داری
قدم در راه نه اِستادگی چیستسفر در پیش گیر افتادگی چیست
برو چندانکه چون محبوب گردیروش ساقط شود مجذوب گردی
روش هرگه که برخیزد ز پیشتنماند آگهی مویی ز خویشت
تو باشی جمله از خویشتن خبر نهخبر جمله ترا باشد دگر نه
بیا برساز از سر، کار دیگربهانه کن فسانه، بار دیگر
ز پیر پر سخن پاسخ چنین بودکه ماهی شاه با گل همنشین بود
چو در ترمذ به ماهی جایگه ساختپس از ماهی از آنجا کار ره ساخت
ز ترمد خیمه و بنگاه برداشتسپه را برنشاند و راه بگذاشت
گل تر بر کُمیْتی شد سوارهنثارش کرد خورشید از ستاره
زهی چابک سواری کان صنم بودکه از چستی در آن لشکر علم بود
گلست و نیکویی بر حور راندهوزان بت چشم بد از دور مانده
چنان شیرین سواری بود آن ماهکه از شورش غلط کرد آسمان راه
فغان برداشت شه کز جان چه خواهیعنان را باز کش میدان چه خواهی
چو تو زینسان قبا چالاک بندیدل ما بوک بر فتراک بندی
اگر بس خوش نیاید اسپ خویشتجنیبت کش شود خورشید پیشت
چو خسرو با سمنبر شد روانهبرآمد گرد از روی زمانه
میان گرد راه آن هر دو دلخواهقران کردند چون خورشید با ماه
به آخر چون به روم آمد شه رومفغان برخاست از لشکرگه روم
برون شد شاه با لشکر تمامیبه استقبال فرزند گرامی
همه صحرا و دشت و کوه کشوربه جوش آمد چو دریایی ز لشکر
ز آیین بستن آن کشور چنان بودکه همچون هشت خلد جاودان بود
بهشتی بود هر بازار و هر کویکه جوی شیر و می میرفت هر سوی
جهانی را بهشتی حور زادهبهشتی را جهانی نور داده
چه شهری چون بهشت ماهرویاننشسته مو به مو زنجیر مویان
به آخر چون به سر شد بزم کشوردرآمد وقت آن خورشید لشکر
گل از شه خواست حسنا را هم آنگاهبه پیش شاه آوردندش از چاه
تنی داشت از ضعیفی همچو نالیز زردی و نزاری چون خلالی
جهان از روی او زردی گرفتهفلک از آه او سردی گرفته
چو گل را دید هوش از وی جدا شدز خجلت بود اگر گویی چرا شد
دلش از شرم گل آتشفشان گشتشد آبی و عرق از وی روان گشت
به زاری پیش آن سیمین‌بر افتادچنان کز گرمیش آتش درافتاد
به گل گفت ای بتر از من ندیدهبه بد کرداریم یک تن ندیده
به بد کرداری من گرچه کس نیستمرا جز تو کسی فریادرس نیست
به نادانی اگر بد کرده‌ام منتو میدانی که با خود کرده‌ام من
مگردان نا امید این ناسزا راخداوندی کن از بهر خدا را
مکش زیر عقابین عقابمکه من خود تا تو رفتی در عذابم
به شکر آنکه شه را باز دیدیجمال او به فرّ و ناز دیدی
بدان شکرانه این سگ را رها کنمرا کم گیر و در کار خدا کن
چو گل دید آنچنان زار و تباهششفاعت کرد القصّه ز شاهش
ازآن پس خسرو از بهر دل افروزعطا بخشید حسنا را به فیروز
به گلرخ گفت حُسنا بود مکّارهمان فیروز آمد زشت کردار
نکوتر آنکه ایشان هر دو با همبه هم سازند در شادی و در غم
که باد از هر دو تن خالی زمانهبگو تا چوب به یا تازیانه
جهان افروز را آنگه به در خواندبه فرخزاد داد و خطبه برخواند
به سپاهان فرستاد آن دو تن رابدیشان داد ملک و انجمن را
پس آنگه عقد گل در پیش آورددمی آخر دلی با خویش آورد
چنان عقدی ببست آن سیم‌بر راکه یکسان کرد خاک راه و زر را
بدانسان ساخت عقدی کز نکوییهمه قصرش بهشتی بود گویی
چه میگویم بهشت ار نقد بودیشکر چین ره آن عقد بودی
چو با سر شد شکر ریز گل آخربه پایان رفت آویز گل آخر
عروسی گلِ تر راست کردندبهشتی حور را درخواست کردند
چو گلرخ از در ایوان درآمدجهان را ز آرزویش جان برآمد
بیاوردند زرّین تختی آنگاهکه تا بر تخت زرّین رفت آن ماه
مرصّع بر سرش تاجی ز یاقوتهزاران دل از آن یکدانه فرتوت
چو خورشید خیالی سبز بر سرنه چون حوری حریری سبز در بر
نه چون ماهی که از ایوان درآیدنه چون سروی که از بستان برآید
هوا گشته بر آن دلبر گهربارزمین از بس گهر گشته گهردار
ز زیبایی که بود آن سرو دلبرنه مشّاطه به کار آمد نه زیور
نکویی داشت و شیرینی در آن سورنبد جز چشم بد چیزی ازو دور
به الحان مطربان بلبل آهنگهمه در وصف گل گفتند در چنگ
ز حال گل دو بیتی زار گفتندبه رمز از عشق او اسرار گفتند
به آخر چون درآمد خسرو از درگرفتند آنچه میگفتند از سر
نثار خسروی آهنگ کردندبه گوهر راه خسرو تنگ کردند
نه چندان بود از گرهر نثارشکه بتوان کرد تا سالی شمارش
چو ره برداشت شاه سرو قامتازو برخواست از هر دل قیامت
چو خسرو زاده شد نزدیک آن حورفلک را آب در چشم آمد از دور
چو زد لب بر لب آن لعل خندانفلک خایید لبها را به دندان
چو شکّر خورد و تنگش در بر آوردفلک دست از تحیّر بر سر آورد
خروش مطربان بر ماه میشدز راه چنگ دل از راه میشد
بخار عود زحمت دور میکردز خوشی مغز را مخمور میکرد
نفیر ارغنون در گوش میرفتخرد یکبارگی از هوش میرفت
صلای ساقیان آواز میداددل مستان جوابش باز میداد
فروغ شمع چندان دور میشدکه فرسنگی زهر سو نور میشد
زهی شادی که آن شب داشت خسروچه غم باشد کسی را ماه پس رو
زهی لذّت که آن شب بود گل راکه آب آن خوشی میبرد پل را
به آخر چون ز شب یک نیمه بگذشتمه روشن ز اوج خیمه بگذشت
سرای خلوت خسرو چنان بودکه گفتی جنّت الفردوس آن بود
نشسته همچو خورشیدی گلِ تردو زلفش تازه‌تر از سنبلِ تر
چو خسرو دید گل را همچو ماهینشسته خالی و خوش جایگاهی
نشست اندر بر او چست خسروکه از وی کام دل میجست خسرو
شهنشاه و شراب و شمع و شب بودگل شاهد شکر نی، شهد لب بود
فروغ رویشان با هم چنان بودکه دو خورشید را دیدی قران بود
نه چون گل دید کس در آسمان ماهنه بر دیدار خسرو بر زمین شاه
در عشرت زمانی باز کردندگهی بازی و گاهی ناز کردند
زمانی با کنار و بوس بودندزمانی راز گفتند و شنودند
چو افزون گشت مهر و صبر شد کمشدند اندر شبستان هر دو با هم
شهنشه کرد کاری دیگر آغازگلش تمکین نمی‌کرد از سر ناز
چو کوشش کرد بسیاری سرانجامبرآمد شاه خسرو را ز گل کام
چو خسرو کرد در انگشت خاتمچو ملک وصلش از گل شد مسلّم
بسا مهرا که بر مهرش بیفزودکه مهر او به مُهر ایزدی بود
پس از چندان پریشانی و محنتکشیدن رنج ناکامی و غربت
ز زاد و بوم و خان و مان فتادنز دست این به دست آن فتادن
هران گل کان بماند ناشکفتهبه غنچه در ز ناجنسان نهفته
نگشته برگ او از خار خستهبرو هر چند باد سخت جسته
چنان گل، خسرو او را درخور آیدبه دست هر فرومایه نشاید
درو دل بسته بد، جان هم فرو بستبسی او نیز با او مهر پیوست
بر آنسان یک مهی شادی نمودندزمانی بی می و رامش نبودند
به ظاهر گرچه گل شادی نمودیبه باطن از غمی خالی نبودی
به گل یک روز خسرو گفت شادانکه اندوه از دل خود دور گردان
نشاید کرد از غم بعد ازین یادهمی باید بدین پیوسته دلشاد
چنین گفتند پیران خردمندکه آموزند ازیشان دانش و پند
که گر داری امید بختیاریهمی خواهی ز دولت پایداری
به وقت شادمانی شاد میباشز اندوه و ز غم آزاد میباش
بدو گل گفت کای شاه جهانداربود اکنون ز ما شادی سزاوار
ولیکن هست بیماریم بر دلکه یک لحظه دلم زان نیست غافل
درین جمله بلا و محنت و غمنشد یک لحظه آن بار از دلم کم
مرا اندیشهٔ خویشان خویشستدلم ز اندوهشان پیوسته ریشست
نمیدانم که تا حال پدر چیستدگر حال برادر، یا خبر چیست
دگر باره به ملک خود رسیدندبه آخر روی ناکامی ندیدند
اگر برخاستی این بارم از دلنبودی بعد ازین تیمارم از دل
ز شادی بستدی انصاف جانمغمی دیگر نبودی بعد از آنم
به گل شه گفت آسانست این کاربه زودی از دلت بردارم این بار
هم اندر روز آهنگ سفر کردیکایک لشکر خود را خبر کرد
به عزم راه بیرون شد شه رومبلرزید از سپاه او همه بوم
جهان آراسته شد چون سپاهشفلک شد ناپدید از گرد راهش
عماری گل اندر قلب لشکردرفشان همچو خورشید از دو پیکر
به گل گفتا شه، اینجا باش دلشادکه ما خواهیم رفتن شاد چون باد
چو یک منزل بشد هم بر سر راهوداعش کرد و شد با روم آنگاه
شهنشه زود میراند آن سپه راتو گفتی مینوردیدند ره را
همی کرد آن مسافت قطع چون بادبه کوه و دشت، چه ویران چه آباد
پس از یک مه به خوزستان رسیدندز کشور یک ده آبادان ندیدند
همه کشور تهی از مرد و زن بودکه هر هفته ز دشمن تاختن بود
شه خوزی ز غصّه جان بدادهشهنشاهی به بهرام اوفتاده
که بد او سرفراز اهل کشورولیعهد پدر گل را برادر
ز دشمن بود نیز او هم گریزانحصاری در دزی مانند زندان
چو خسرو دید خوزستان بدان حالسراسر گشته کشور جمله پامال
شکر گشته شرنگ و گل شده خارنه در ده خلق و نه در دار دیّار
ز بوم و مرز و باغ او اثر نهوزان یاران دیرینه خبر نه
بسی بگریست و کرد از حالها یادپس آنگه کس به سوی دز فرستاد
چو از دریا بیامد شاه بهرامبدید او را و کردش غرق انعام
به لطفش از پدر چون تعزیت دادبه رستن زان بلاها تهنیت داد
چو او شد واقف اسرار یکسرفرستاد از همه اطراف لشکر
که تا بردند بر خصمان شبیخونبنشنیدند ازیشان پند و افسون
به کم سعیی و اندک روزگاریبرآوردند از دشمن دماری
مسلّم گشت خوزستان دگر بارکسی دیگر ندید از خصم آزار
هر آنکس را که دولت یار باشدکجا کاری بدو دشوار باشد
وزان پس کرد رای بازگشتنکه الحق بود جای بازگشتن
به سالاری مفوّض شد ولایتکه واقف بود در کار ولایت
جهان معمور شد بر دست او زودکه بهتر بود از آن کو پیشتر بود
به روم آرد خود و بهرام با همکه تا باشند روزی چند خرّم
بپیش لشکر اندر بود بهرامبه دنبالش بد آن شاه نکو نام
به استقبالش آمد شاه قیصرزمین بوسید بهرام دلاور
گل آمد در لباس سوکواریچو خورشیدی نشسته در عماری
چو دید از پیشتر روی برادرتو گفتی ریختش آتش به سر بر
بسی کردند آنجا هر دو زاریز مرگ شاه خوزستان به خواری
شه قیصر مر ایشان هر دو بنواختز گل آن جامهٔ سوکی بینداخت
که خسرو در برش گر بیند این رنگشود ناچار اندر حال دلتنگ
پس آنگه رفت گل با جامهٔ نوخوش و خندان بهپیش شاه خسرو
گرفتش در کنار و خوش بخندیدز سر تا پای او یکسر ببوسید
بپیش قیصر آمد خسرو از راهزمین بوسید و او پرسیدش از راه
سراسر روم را بستند آذینتو گفتی روم شد هنگامهٔ چین
ز روم و تا به غایب بودن شاهنبد بسیار، بودی قرب شش ماه
به قول خسرو آنگه شاه قیصربه بهرام دلاور داد دختر
یکی دختر که با گل بود همزادبه رخ چون ماه و قد چون سرو آزاد
به مادر نیز با خسرو برابربه فرهنگ و خرد همچون برادر
به غایت شادمان شد شاه بهرامکه او را در همه عالم بد آن کام
شه روم و گل و خسرو در آن حالفرستادند نزدیکش بسی مال
بپاشیدند بس بی حدّ و بی مربه وقت عقدشان از درّ و گوهر
چو قیصر کرد کار او همه راستیکی قصر از برای او بیاراست
نه چندان کرد دلداری دامادکه در صد سال شرح آن توان داد
پس از سالی به روز نیکخواهیفرستادش به خوزستان به شاهی
به وقت آنکه میشد شاه قیصرز روی مهر پیش هر دو دختر
قراری داد با بهرام خسروکه با ملک کهن چون شد شه نو
میان روم و خوزستان بپیوستچنین دو کشور اندر یکدگر بست
همان به کاین دو خواهر بادو دامادهمه با یکدگر باشند دلشاد
بود دو مهر و مه را این دو کشوریکی چون دختر و دیگر برادر
همی باشند در هر ملک سالیبه هر سالی شودشان تازه حالی
به قول او ببستند این چنین عهدنگردیدند تا آخر ازین عهد
ز روم آنگه یکی لشکر به در شدکه تا بهرام با ملک پدر شد
بشد وز روم خورشیدی به در بردبه تحفه سوی خوزستان شکر برد
چو گل را گشت این اندیشه زایلنماندش هیچ از آن اندیشه بر دل
به خسرو گفت ازین پس شاد باشیمز هر تیمار و غم آزاد باشیم
نشستند و برآسودند از غمهمی بودند با هم شاد و خرّم
چنین بود آنکه بودش کار انشاءبه وقت آنکه کرد این قصه املاء
که شاه از شهر گل چون باز گردیدنهال تازه گل را بارور دید
چو از روز عروسی رفت نه ماهدرخت گل بری آورد ناگاه
بزاد آن ماه دو هفته مهی نوبه دیدار و به صورت همچو خسرو
شهنشه کرد نام او جهانگیرکه باشد در رکاب او جهانگیر
ز بهرش دایه‌ای بگزید لایقکه باشد شیر او با او موافق
پسر را باز جشن نو بیاراستکه از گفتار ناید شرح آن راست
چهل روز از می و بخشش نیاسودهمه کشور سراسر خرّمی بود
وزان پس چون دو ساله شد جهانگیربگفت او تا ندادندش دگر شیر
بدانسان گل همی پرورد او راکه برگ گل نمی‌آزرد او را
به پنجم سال بنشاندش به کّتابکه تا آموخت از هر گونه آداب
چو شد ده ساله تیراندازی آموختسپرداری و نیزه بازی آموخت
رسوم مهتری و گوی و چوگانهم از شطرنج و نرد و شعر و الحان
همی آموخت تا چون گشت برنابه عالم در نبودش هیچ همتا
شد آن شهزاده شاهی را سزاوارکه میبایست او باشد جهاندار
پس از وی هرکه بد در روم قیصرهمه از تخم او بودند یکسر
سکندر بود از نسل جهانگیراز آن شد همچو جدّ خود جهانگیر
گل و خسرو به هم بودند سی سالبه عیش و ناز در نیکوترین حال
ولی چون چرخ را با کس وفا نیستبه آخر غدر کرد این را دوا نیست
از آن پوشد لباس سوکواریکه اندر سر ندارد پایداری