گنج

بخش ۶۶ - رسیدن خسرو و گل با هم و رفتن به روم

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۷۳ بیت
زمانی بود گل چون ماه در میغبرشه رفت با کرباس و با تیغ
که خون من بریز اکنون بصد سوزکه تا چون زنده مانم بیتو یک روز
بگفت این و هزار اشک جگر گونبمه بر ریخت و مه را کرد پرخون
چو گرد از چشم هر دم میسترد آبز رود چشم گل پل را برد آب
چو خسرو را نظر بر دوست افتادز شادی خون او در پوست افتاد
بجست از جای و پس در بر گرفتشز گلرخ همچو گل، رخ برشکفتش
بگلرخ گفت مگری و سخن گویگلش گفت ای جهاندار سخنگوی
چگونه با تو بگشاید زبانمکه اشکم گشت مسمار دهانم
دهانم بسته شد چون مشک از رشکگل تر چون کند رو خشک از اشک
دلم خونست و چشمم خون فشانستکنارم پر دُرست و در میانست
دل خود را بکار آوردم آخرز غم دل بر کنار آوردم آخر
اگر با تو بپردازم دل پاکبریزد خون ز سنگ خاره بر خاک
بگفت این و بیفتاد آن سمنبروزو برخاست فریادی ز منظر
شه بیدل ازو بیهوش تر شدوزو نزدیک نزدیکان خبر شد
گلاب و مشک بر هر یک فشاندندز حیرت خیره در هر یک بماندند
چو باهوش آمدند آن هر دو بیدلیکی میگفت ای جان، دیگری دل
جفای چرخ با هم باز گفتندبسی از هر طریقی راز گفتند
خبر میداد گل ز احوال خود بازتعجّب ماند شه در کار دمساز
بآخر شاه هرچ آن جایگه بودبفرّخزاد بخشید و سپه زود
ز بسیاری که فرّخ سیم و زر یافتجهان گفتی که قارونی دگر یافت
چه گر بسیار فرّخ سیم و زر داشتاگر بودی دگر رایی دگر داشت
زری کان سر بمهر آفتابستبیک جو زر از آن دلها کبابست
بصد صنعت چو زر از کان برایدبسی غافل ازو از جان براید
بهر شهرش برند آنگه بصد نازبسنجند ای عجب هر دم ز سرباز
بگردانند صد دستش بهر روزازو این یک دلازار آن دل افروز
گرش صد ره بگردانند از عزنه کم گردد جوی نه بیش هرگز
جهانی کشته آمد بر سر اوولی یک تن نشد دور از بر او
ز هر دستی بهردستی گذر کردبهر دستی که شد خونی دگر کرد
نصیب خلق ازو گر مرگ و دارستولی او فارغست و برقرارست
چو زر زیر زمین کردی چنین زودترا خود زر کند زیر زمین زود
ترا آن زر، که خونها خوردهیی توکه تا یک جو بدست آوردهیی تو
ز دنیا میدواند تا بآتشبلا به جان کن ای عیش تو ناخوش
زر و سیم تو داغ پهلوی تستبدو نیکت همه روباروی تست
چو نبود کاروان را راه ایمنمتاعی به ز عوری نیست ممکن
چو ترک سیم و زر گفتی بیکبارهمه گیتی زر و سیم خود انگار
برو راه قناعت گیر و تسلیمکه همراهی نیاید از زر و سیم
جهان پر زرّ و سیم خفتگانستسرای و باغ و شهر رفتگانست
چو با ایشان نماند ای مرد عاجزکجا با تو بماند نیز هرگز
اگر صد گنج داری چون بمیریجوی ارزی چراعبرت نگیری
اگردر چشم نرگس نور بودیهم از سیم و هم از زر دور بودی
چو مردم نیست کز شوریده حالیکه عمری جان کند در جمع مالی
چو جوجو گرد کرد از مال بسیارفلک با جانش بستاند بیکبار
کسی را گر همه دنیا شود راستسگی باشی اگر زانت حسد خاست
همی هرچ آن ندارد پایداریسر مویی نیرزد سر چه خاری
اگر روزی دو سه نودولتی چندکه هست آن در حقیقت بند در بند
بدعوی خویشتن را مینمایندپر وبال غروری میگشایند
تو منگر آن و مشنو آن سخنهاکه زود این نو شود چون آن کهن ها
چو کهنه خاک شد نو نیز گرددکه بیشک چیزها ناچیز گردد
جهان غمخانهٔ وزر و وبالستکه خمرش حب جاه و حب مالست
کسی کو در غم جاه اوفتادستز اوج چرخ در چاه اوفتادست
کسی کو مست گردد زین دو سیکینبیند نیز چشمش روی نیکی
توانگر را نگر درویش ماندههمه در کسب جاه خویش مانده
چو هر چیزی که میپوشی چنین خوششود آن سوخته آخر برآتش
ولی پایان کار، آن سوخته پاکبصد خواری شود خاکستر و خاک
چو خاکستر شود نوشی که کردیچو خواهد شد نجاست آنچه خوردی
بخورد و پوش میجویی ریاستکه این خاکسترست و آن نجاست
چو تو درخورد و پوش خویش مانیز ننگ خویش سر در پیش مانی
تو عاقل گر کفاف خویش داریترا آن بس چرا غم بیش داری
وگر میراث کوشی پیشه گیریبصد خواری در این اندیشه میری
ترا چون سود دنیا بند جانستدلت را بس گشایش در زیانست
چو در دنیا زیان از سود بهتربسی از بود اونابود بهتر
برعنایی و سالوس و تکبّرنگردد کیسهٔ مقصود تو پر
اگرداری طمع زین سفره نانیمحاسن را کنی دستار خوانی
چوبر لوحی که هر نقشی رقم بودهمه دنیا ز پرّ پشّه کم بود
ز پرّ پشّه گرصد یک رسیدتچو نمرود این چه کبر آمد پدیدت
که کبر از پرّ پشّه همچو نمرودز نیش پشهیی بنهی ز سر زود
مکن کبر و بعدل و داد میباشقدم بر عدل نه آزاد میباش
بعدلی کژ مکن داد و ستانراکه مرد عدل باید دلستان را
چه افزایی تو چندین بار خود راز خود بگذر فنا انگار خود را
بترک نام وننگ و نیک و بدگیرمده سر پی ز دست و راه خود گیر
ز خود این خلق را آزاد پندارهمه کار جهان را باد پندار
چو عطّار از جهان راه یقین گیربرو گر مرد راهی راه دین گیر
جهان بادیست پی بر باد مگذاربجز یاد خدا از یاد بگذار